تبليغاتX
من برای شناختن ونامیدن توپابه جهان گذاشم

من برای شناختن ونامیدن توپابه جهان گذاشم

حال من بی تو......

يوري آونري- مورنينگ استار (انگلستان)
احمدي نژاد عامل نيست
اما به سود اسرائيل عمل مي کند
ترجمه کيوان قمشه اي 

من منظورم اين نيست که احمدي نژاد عامل سرويس مخفي اسرائيل يعني موساد است. اصلا چنين نيست، نمي خواهم به خاطر چنين تهمت ها يا شايعاتي تحت تعقيب قرار بگيرم. فقط منظورم اين است که اگر مامور موساد بود، متفاوت تر از اين عمل نمي کرد که مي کند. و اگر مامور نبود، موساد تمام سعي خود را در استخدام او مي کرد!

به هر ترتيب کمکي که او به دولت اسرائيل مي کند بي نظير و استثنايي است. سال ها پيش کنفرانسي عليه نژاد پرستي توسط سازمان ملل در دوربان برگزار شد. طبيعي بود که در بين کشورها حداقل اسرائيل اين کنفرانس را به خاطر سياست هايي که در قبال فلسطيني ها اعمال مي کند بايکوت کند. اما آن کنفرانس مثل اينبار براي اسرائيل خوشنود کننده نبود، چرا که تبديل به صداي واحد عليه دولت اسرائيل شد. هيچ دولت ديگري در دنيا به خاطر نقض حقوق بشر کنفرانس را بايکوت نکرد و فقط منفورترين ديکتاتورها در زمره ي بايکوت کننده ها قرار داشتند.

زماني که در ژنو آمادگي هاي لازم را براي برگزاري کنفرانس دوربان دوم ترتيب دادند، اسرائيل با تمام قدرت تلاش کرد که حداقل کشورهاي آمريکاي شمالي و اروپايي را به بايکوت کردن آن متقاعد کند. اما اينکار به اين سادگي نبود.

قبل از برگزاري کنفرانس، ايالات متحده موفق شد نام اسرائيل را از پيش نويس سند کنفرانس حذف کند و در نهايت کنفرانس را بايکوت کرد. اما کشورهاي اروپائي همچنان به شرکت در کنفرانس مصمم بودند.

دولت اسرائيل کنفرانس را با ترس زيادي دنبال مي کرد. جنگ بيرحمانه ي غزه نظر عمومي را در بسياري از کشورها عليه اسرائيل شورانده بود. آن کنفرانس مي توانست نهايتا تبديل به آتشفشاني براي ابراز افکار عمومي مردم دنيا شود. مغزهاي متفکر اورشليم در صدد راهي بودند تا از اين واقعه جلوگيري کنند و نهايتا به احمدي نژاد رسيدند! چون او تنها رئيس جمهوري بود که در کنفرانس شرکت مي کرد، لذا برگزارکنندگان نمي توانستند از سخنراني او در ابتداي کنفرانس (بعد از دبير کل سازمان ملل) جلوگيري کنند.

او سخنراني تحريک آميزي ايراد کرد و به انتقاد از اسرائيل بسنده نکرد، بلکه کلمات او آکنده از تهديد بود. همين عمل دستاويزي شد تا سران اروپايي کنفرانس را به نشانه ي دفاع از اسرائيل ترک کنند. بعد از آن، ادامه کنفرانس بي معني و مضحک مي نمود و براي دولت اسرائيل چنان خوب خاتمه يافت که حتي خود آنها نيز فکرش را نمي کردند بهتر از اين تمام شود.

تمام اينها به روز هولوکاست باز مي گردد، زماني که يهوديان در اسرائيل و ديگر نقاط جهان خاطره ي ميليون ها جانباخته ي آن قتل عام را زنده نگاه مي دارند. خاطره ي هولوکاست تمام يهوديان دنيا را با هم متحد مي کند. هر يهودي مي داند که اگر نازي ها به آنها هم مي رسيدند، آنها هم به قافله ي مرگ مي پيوستند. بنابراين همه ي يهوديان حس مي کنند که وظيفه دارند خاطره ي قربانيان را زنده نگاه دارند. در اين احساس عميق يک ملاحظه ي سياسي نيز وجود دارد. اينکه همه ي يهوديان در دنيا دولت اسرائيل، که خود را "دولت بازماندگان شعاح (کساني که در هولوکاست قرباني شدند)" مي نامد، پشتيباني مي کنند.

اما زمان مي گذرد و خاطره ها نيز محو مي شوند. بنابراين نياز به وسيله اي است که آن خاطره را مجددا زنده کند و اين همبستگي را محکم تر و چه کسي بهتر از يک دشمن واقعي به نام "هيتلر دوم" که ذهن ميليون ها يهودي را تحريک کند؟ يکبار، اين هيتلر دوم، جمال عبدالناصر بود که او را ديکتاتور مصري مي گفتند. دفعه ي بعد اين عنوان را به ياسر عرفات دادند. امروز هم حماس اين نقش را بازي مي کند، اما اين مقدار کافي نيست. هيچ راهي نيست تا بتوان بقيه را متقاعد کرد که حماس امکان نابود کردن اسرائيل را دارد. احمدي نژاد بهترين گزينه براي اين نقش است. او به طور ثابت وجود هولوکاست را انکار کرده است. او در گفته هايش خواستار محو اسرائيل شده است. او روي توليد بمب اتمي کار مي کند. همين عوامل است که از او چهره اي هولناک مي سازد – چون با چند بمب اتمي مي توان کل جمعيت اسرائيل را نابود کرد.

بنابراين، ما يک "هيتلر دوم" داريم که مي خواهد "هولوکاست دوم" را پايه گذاري کند. تمام يهوديان سراسر دنيا مي توانند عليه او بسيج شوند. يهوديان بدون او چطور مي توانند چنين کاري انجام دهند؟

بمب هاي اتمي فرضي ايران نيز نقش مهمي در اين زمينه بازي مي کنند. اين بمب ها تبديل به ابزاري شده اند که مشکلات فلسطين را تحت الشعاع قرار داده و بتدريج از اذهان پاک کند.

ماه بعد نخست وزير اسرائيل "بنيامين نتانياهو" به کاخ سفيد خواهد رفت. اين ديدار بسيار مهم و خطير خواهد بود.

باراک اوباما ممکن است تقاضاي شکل گيري و شروع روند صلح را داشته باشد که نهايتا به تشکيل دولت مستقل فلسطيني بيانجامد. نتانياهو تلاش زيادي براي طفره رفتن از آن انجام خواهد داد، چون صلح به معني تخليه ي اراضي اشغال شده است. اگر او بر اين تقاضاي اوباما گردن بگذارد، کابينه ي ائتلافي او فرو خواهد پاشيد. چطور مي توان از چنين مخمسه اي فرار کرد؟ خوشبختانه بمب اتمي ايران چاره ي کار است، چرا که خطر موجود براي  اسرائيل است! بديهي است که نخست وزير اسرائيل با وجود چنين بهانه اي هيچ گاه نگران مسئله ي صلح نخواهد شد. اين دستاويز توسط نخست وزيرهاي پيشين اسرائيل نيز بارها و بارها مورد استفاده قرار گرفته است.

هر هنگام که کسي راجع به مشکلات اسرائيل و فلسطين صحبت کرده و از اسرائيل شروع مذاکرات صريح و واقعي، تخليه ي اراضي اشغالي، تخليه ي پايگاه هاي نظامي، آزاد کردن زندانيان، پايان دادن به محاصره ي نوار غزه، پايان دادن به ايست و بازرسي ها و غيره را مي خواهد، بمب اتمي ايران دستاويز مي شود، و اينکه "زمان براي فکر کردن راجع به بقيه چيزها وجود ندارد. بمب ماهيت ما را به خطر انداخته است".

نکات طنزآميز زيادي در اين مسئله نهفته است. ايران هميشه کمترين تمايل را به پايان يافتن مخاصمه و مشکلات فلسطيني ها داشته است. براي احمدي نژاد هم تنها چيزي که مهم نيست همين مسئله است.

احمدي نژاد درست مثل ديگر سران کشورهاي خاورميانه از مسئله ي فلسطين براي افزايش شهرت خود استفاده مي کند. او اکنون مي خواهد به دنياي عرب هاي اهل سنت نيز نفوذ کند تا ايران را به قدرت منطقه اي تبديل کند. به همين دليل از پرچم مقاومت فلسطين استفاده مي کند. اما او در عمل دولت هاي عرب سني منطقه را به آغوش اسرائيل هول داده است.

مشتاقان واقعي احمدي نژاد در وزارت دفاع اسرائيل در تل آويو هستند. بدون وجود احمدي نژاد آنها چطور مي توانستند به چنين نتايجي برسند؟

هر سال در اسرائيل در مورد بودجه ي نظامي کشاکش وجود دارد. امسال علي رغم بحران جهاني اقتصادي اين کشاکش بيشتر هم شده است. اسرائيل کوچک يکي از بزرگترين و مجهزترين پايگاه هاي نظامي را در دنيا دارد. در صورت نقصان در بودجه ها هم بلافاصله سراغ آمريکا و دول اروپايي خواهند رفت.

کسي مي تواند دليل آنرا بپرسد؟ به ضرس قاطع جواب خواهد شنيد که اسرائيل توسط دشمناني احاطه شده است که در صدد نابودي آن هستند. درست است، بايد ديد اين دشمنان چه کساني هستند. مصر که اکنون دوست باوفاي اسرائيل است. عراق هم که به حيات خلوت نيروهاي اطلاعاتي و براي گذران وقت آنها تبديل شده است. سوريه هم که از ماهيت خطيرش گذشته است، چون با آنها در حال مذاکره هستند. اردن هم فروتن است. دولت خودمختار فلسطين هم که در طرف اسرائيل هستند. بنابراين خيلي سخت است که بودجه ي نظامي به اين عظيمي را براي جنگ عليه حزب الله کوچک و حماس ضعيف به کار برد. براي راضي کردن افکار عمومي چکار بايد کرد؟

اينجاست که ايران و بمب خطرناکش به ياري دولت اسرائيل مي آيد. بنابراين باز هم اسرائيل با خطر وجودي دست به گريبان است. نيروي هوايي اسرائيل هر روزه يا بهتر بگوييم در هر دقيقه اي حاضرند تمام سايت هاي اتمي ايران را بمباران کنند. براي انجام اين کار نياز به بودجه ي زيادي است. در ضمن به پيشرفته ترين جنگنده هاي هوايي نيز نياز است که هر کدام ميليون ها دلار هزينه دارند. اين جنگنده ها براي دسترسي به هدف ها و بمباران آنها نياز هستند. اين عمليات هوايي براي مقاصد آموزشي، بهداشتي يا رفاهي نيستند. بعد از تمام اين کارها باز هم بمب اتمي ايران تمام ما (اسرائيلي ها) را خواهد کشت از جمله فرزندان بيمار يا بدون سرپناه ما را. دلال ها و سرمايه دارهايي که کارخانه ي اسلحه سازي دارند زمان، توجه و بودجه ي زيادي را با اين دستاويزها از آن خود مي کنند.

با تمام اين ناله ها بودجه ي نظامي بالاخره تصويب مي شود، اما جنگنده هاي هوايي پرواز نمي کنند. عملي بودن چنين حمله اي هنوز واضح نيست. حتي هنوز معلوم نيست که آيا با اين کار به ايراني ها براي توليد بمب اتم زمان داده مي شود يا خير. اما تنها چيزي که روشن است اين است که اين حمله از لحاظ سياسي امکان پذير نيست، چرا که بدون تائيد و حمايت هاي متعاقب ايالات متحده (که فعلا شانسي براي تائيد وجود ندارد) اين حمله و پيروزي در آن ممکن نخواهد شد. علاوه بر آن، صرف اين حمله سبب مسدود شدن تنگه ي هرمز خواهد شد، جايي که تمام نفت خليج (فارس) از آنجا حمل مي شود. اين کار با در نظر گرفتن بحران اقتصادي بسيار فاجعه آميز خواهد بود و دولت هاي ضعيف شده را باز هم از نظر اقتصادي نا توان و ضعيف تر خواهد کرد.

خير، پس به جاي حمله به ايران خلبانان دلير ما خودشان را وقف حمله به مناطق مسکوني نوار غزه مي کنند تا هم نعره هاي احمدي نژاد را هنوز بشنوند و هم از گفتگوي صلح جلوگيري کنند.

مي توان فرض کرد که اگر احمدي نژاد مثل يک عامل موساد رفتار مي کند، آنگاه وزير امور خارجه ي اسرائيل نيز همانند مامور وزارت اطلاعات ايران عمل خواهد کرد. من مدرکي براي اثبات اين گفته ندارم، و منظورم هم اين نيست که اين فرضيه در عمل نيز درست است. اما رفتار ليبرمن واقعا عجيب است.

درست است، ابتدا او به عنوان يک قهرمان و برنده نام مي بردند. بعد از اينکه حسني مبارک را در چنگال خود گرفت، رسانه هاي اسرائيل گزارش دادند که عالي رتبه ترين وزير مصر با او ملاقات کرده، با او دست داده و او را به مصر دعوت کرده است. احتمالا مي خواسته به ليبرمن سد اسوان را نشان دهد، جايي که اسرائيلي ها مي خواستند آنجا را بمباران کنند.

اما روز بعد حسني مبارک عصباني اين شايعات را تکذيب کرد و گفت که ليبرمن اجازه ندارد پاي خود را در خاک مصر بگذارد.

در همين حين يک روزنامه ي مهم روسي مصاحبه اي را با ليبرمن منتشر کرد که او گفته بود: "ايالات متحده تمام تصميمات ما را خواهد پذيرفت"، يعني ما بر ايالات متحده فرمانروايي مي کنيم و اوباما نيز به هر آنچه که ما بگوييم عمل خواهد کرد.

چنين گفته اي مسلما محبوبيت دولت اسرائيل را در کاخ سفيد اگر کاهش ندهد، افزايش نخواهد داد. مخصوصا اکنون که معلوم شده است لابي اسرائيل يعني ايپک (AIPAC) از يکي از زنان کنگره خواسته است تا در پرونده ي دو يهودي آمريکايي که به جرم جاسوسي براي اسرائيل بازداشت شده بودند دخالت کند. در عوض ايپک به آن زن عضو کنگره قول داده بود که به او پست مهمي را در يکي از کميته هاي مهم ايالات متحده اعطا کند.

شايد بگوئيد چطور؟ جوابش ساده است، ايپک به رئيس ارشد کنگره مي گويد که اگر آن زن را ارتقاي درجه نبخشد، يکي از ميلياردهاي يهودي حمايت خود را از مجمع انتخابي او قطع خواهند کرد. مسلما اين يافته براي دولت اسرائيل خوشايند نيست.

به طور خلاصه احمدي نژاد و ليبرمن مثل دو قلوهاي بهم چسبيده مي مانند. يکي به ديگري نياز دارد. ليبرمن روي بمب اتمي ايران مانور مي دهد، احمدي نژاد روي تهديدات اسرائيل مانور مي دهد. شايد سوال کنيد که "آيا اين دو مي توانند بدون اينکه با هم موافق باشند در کنار هم قدم بزنند؟" جواب ما اين است که "قطعا چنين است، اين دو مي توانند دست در دست هم قدم بزنند بدون اينکه با هم موافق باشند".(29 آوريل 2009)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 






+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

 

 

ماجرای دیگری که در رابطه با اشرف قابل ذکر است جریان قتل فجیع پالانچیان است. من پالانچیان را ندیده ام ولی عکس او را مشاهده کرده‌ام. از همه رفیق‌های اشرف، سر بود و راجی در مقابل او صفر بود. قد رشید و صورت زیبایی داشت و بسیار خوش تیپ و خوش هیکل بود. پالانچیان از خانواده‌های بسیار متمول ارامنه ایران بود و نمی‌دانم که اشرف اولین بار او را در کجا دید که به شدت عاشقش شد.

زمانی که قائم مقام ساواک بودم، روزی نصیری مرا خواست. نصیری هیچگاه مرا نمی‌خواست و ما در کارمان مستقل بودیم. به هرحال، بر خلاف روال معمول، روزی مرا خواست و گفت: فلانی، گرفتاری عجیبی پیدا کرده ام. جریان را پرسیدم. گفت: اشرف تلفن زده و می‌گوید پالانچیان را باید دستگیر کنید؟ آخر چرا؟ البته نصیری از این وحشت داشت که مورد اعتراض محمدرضا شاه واقع شود و لذا به من پناهنده شد. به هر روی اجازه محمدرضا کسب شد و پالانچیان توسط ساواک دستگیر و زندانی شد. علت دستگیری پالانچیان چه بود؟ بررسی کردم و معلوم شد که پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده که اشرف به در خانه اش می‌رود و التماس می‌کند که فقط اجازه بده ۱۰ دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم و پالانچیان با عصبانیت او را رد می‌کند که ولم کن، چه از جانم می‌خواهی؟ چرا اذیتم می‌کنی؟ اشرف که می‌بیند التماس فایده‌ای ندارد به ساواک دستور دستگیری او را می‌دهد که شاید بترسد و رام شود. لذا او را گرفتند و پس از یک ماه به دستور اشرف آزادش کردند. لابد تصور کرده بود که تنبیه شده و دیگر دستورش را اطاعت می‌کند.

پس از این جریان، اشرف به فردی به نام مجید بختیار، که فامیل ثریا بود و با پالانچیان صمیمیت داشت، دستور می‌دهد که من در نوشهر یک میهمانی می‌دهم و تو پالانچیان را به آن جا بیاور، ولی نگو که من در میهمانی هستم. پالانچیان دارای یک هواپیمای دو موتوره شخصی بود. با این هواپیما به اتفاق مجیدبختیار به نوشهر می‌رود. در میهمانی، اشرف خودش را نشان نمی‌دهد و به دستور او، مجید بختیار به اتفاق عده‌ای دختر پالانچیان را مست می‌کنند و سپس او را به اتاق طبقه بالا می‌برد. در اتاق، ناگهان اشرف ظاهر می‌شود. با دیدن او مستی از سر پالانچیان می‌پرد. اشرف به پای پالانچیان می‌افتد و التماس و گریه می‌کند که به من رحم کن، دارم از عشق تو از بین می‌روم. ولی پالانچیان او را از خود دور می‌کند و باز جواب رد می‌دهد. اشرف هم عصبانی می‌شود و با حالت خشم از او جدا می‌شود و می‌گوید: بسیار خوب، دیگر با تو کاری ندارم! و از اتاق خارج می‌گردد. او به اتاق دیگری که ۲-۳ نفر از دوستانش بوده‌اند می‌رود و در آن جا به مأمورین ساواک دستور می‌دهد که هواپیمای پالانچیان را دست کاری کنند.

یکی دو ساعت بعد، پالانچیان که سر درد داشته مجید بختیار را برمی دارد و برای هواخوری به کنار دریا می‌برد و ناگهان هوس می‌کند که سوار هواپیما شود. در این موقع هواپیمای پالانچیان توسط ساواک دست کاری شده بود و مجید بختیار هم اطلاع نداشت، ولی تصور اشرف این بود که پالانچیان فردا صبح به تهران پرواز خواهد کرد و در راه با کوه تصادم خواهد نمود و مرگش طبیعی جلوه خواهد کرد. ولی پالانچیان همان شب هوس پرواز روی دریا می‌کند و به اتفاق مجید بختیار سوار می‌شوند. هواپیما پس از چند کیلومتر پرواز ناگهان سقوط می‌کند و هر دو کشته می‌شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط محمد رضا  | 

 

آينده
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.

روابط
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان ''همه مردها نادانند'' مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: ''فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده.
'' نام اين كار تماس تلفني ''ازت متنفرم/عاشقتم'' است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.

بلوغ
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.

فيلم كمدي
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.

دست خط
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش ''خرچنگ قورباغه'' استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به ''ي'' ها و ''ن'' ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.

حمام
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني براي بيرون رفتن حاظر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.

آينه
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...

تلفن
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

يافتن يک نشاني
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: ''فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،'' و ''ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم.''

پذيرش اشتباه
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

جامه شيك پوشيدن
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.

شستن لباسها
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

عروسي
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد ''مراسم جشن'' صحبت ميكنند، مردان درباره ''ميهماني هاي دوران مجردي.''

اسباب بازي
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.

گل و گياه
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.

سبيل
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

نام مستعار
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب ميز
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

پول
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

بگو مگوها
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

 

خشايار آذر ، پسر شهرام آذر كه بيشتر به اسم گروه اش معرفه ( همون سندي خودمون ) ، وقتي اولين بار كنار پدرش توي شبكه هاي ماهواره اي معرفي شد، كمتر كسي باور ميكرد كه سندي همچين پسر بزرگي داشته باشه و به زودي قراره راه پدرشو هم ادامه بده...به هر حال خودشو خوب نشون داد و توي سبك پدرشناموفق هم نبود. حالا يك آلبوم به اسم خودش به بازار داده به اسم برگرد...

 

 

 

 

 

چند تا عكس از خشايار ببينيم تا برسيم به بيوگرافي جالب اين خاننده جوون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Khashayar Azar

خشايار آذر در يك شب برفي زمستاني در تهران به دنيا آمد. او پسر شهرام و شيلا آذر است.

علاقه شديد او به موزيك از همان سنين ابتدايي شناخته شد. او در سن ۴ سالگي به تنهايي آموخت آهنگ هايي كه در تلويزيون و كارتون ها ميديد را با ارگ بنوازد.اگرچه از پيش از آن سن نيز استعداد او در موسيقي به وسيله خانواده اش شناخته شده بود.

مادر او شيلا آذر ميگويد: (( او به آشپزخانه ميرفت و همه كاسه ها و ماهيتابه ها را روي كف زمين پخش ميكرد سپس ۲ تا قاشق چوبي از آشپزخانه مي قاپيد و از آنها به عنوان چوب طبل روي كاسه ها استفاده ميكرد. ))

خود خشايار ميگويد: (( در پيش دبستاني من هميشه براي كلاس ميخوندم. اون هميشه خوب بود و به نظر ميرسيد معلم من هم اون رو مي پسنديد. من به ياد ميارم كه يك بار قبل كلاس هم كلاسي ها از من خواستند واسشون بخونم( اهنگ دختر چادري از شهرام شب پره ) . من داخل اهنگ رفته بودم و يادم مياد كه داشتم از روي سر همه پرواز ميكردم! در اين حالت مدير مدرسه من رو ديد و من رو از كلاس پرت كرد بيرون ))

در سن ۶ سالگي خشايار به آلمان مهاجرت كرد و سرانجام با پدرش در يك شهر كوچك زندگي كرد. خشايار مجبور شد خود را با شرايط متفاوتي وفق دهد. خود او مگويد: (( اون شرايط در آغاز بسيار سخت بود.من از اون وضعيت متنفر بودم. من دلو براي خانواده ام دوستانم و مدرسه ام تنگ شده بود ))

در همان زمان سندي به تازگي دومين آلبوم خود را منتشر كرده بود و توجه زيادي را در صنعت موسيقي به خود جلب كرده بود. با آهنگ هايي مثل (( عروسي بندري - دختر دائي - برو بابا - دختر حاجي الماس و ... )) آوازه سندي رو به افزايش بود.

خشايار با پدر خود به شوهاي زيادي در سراسر اروپا سفر كرد و همه حركات پدرش را مشاهده ميكرد.

اون تا چند سال بعد كه شهرام آذر شروع به كار با ابي كرد چندان سخت نبود.شهرام رهبر باند ابي شد و آنها با همديگه تور برپا ميكردند.خشايار به ياد مي آورد كه با شهرام و ابي به سراسر آلمان در موقعيت هاي مختلفي سفر كرد: (( شما ميتوانيد بگوئيد كه من در اين صنعت بزرگ شدم. از وقتي كه بچه بودم من توسط موزيسين ها - آهنگسازان - خواننده ها - پروموتر ها - مديران و هر كس ديگه اي كه در صنعت موزيك دستي داره احاطه شده بودم. ))

Khashayar & Kourosh Azar

در آن زمان سندي آلبوم سوم خود به اسم دينگ دنگ را منتشر كرده بود و ديگه همه سندي رو ميشناختند. با آهنگ هاي Hit مثل (( صیغه - پری پری - یو یو یو یو - دختر اهوازی یا امشو شوشه - بیکاری و ... )) سندی برای خودش نامی بدست آورده بود و طرفداران زیادی در سرتاسر دنیا داشت.

(( من به یاد میارم در حین شوهای ابی مردم فریاد می زدند (( امشو شوشه! )) (( پری پری! )) (( سندی سندی! )) و ابی مجبور میشد هر کاری که انجام میداد رو متوقف کنه و از بابای من بخواد یه آهنگ برای جمعیت اجرا کنه.

من فکر میکنم که اون یک سنگ زیر چرخ برای پدر من بود تا بودن روی Stage با ابی رو متوقف کنه و کار خودش رو انجام بده.

در حین آن روزها خشایار گاه و بیگاه در بعضی شوهای خاص با سندی آهنگ هایی رو اجرا میکرد. آهنگ هایی مثل (( برو بابا )) که توسط شهرام و خشایار اجرا شد زمانی که او ۱۱ سال داشت. خشایار همچنین آهنگی رو با شهرام شب پره در سال ۱۹۹۳ در Bonn در آلمان جلوی ۳۰۰۰ نفر از مردم اجرا کرد. 

خشایار میگوید: (( شهرام خیلی خوب بود. وقتی من بهش گفتم که یکی از طرفداران بزرگ او بودم از من خواست که یه آهنگ باهاش اجرا کنم.انتخاب من دختر چادری بود ))   

بعد از سالهای متعدد در آلمان خشایار به همراه خانواده اش به ایالات متحده نقل مکان کرد. بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان خشایار رسما به عنوان نوازنده کیبورد به سندی پیوست. به علاوه خشایار در آلبوم رقص جوونا در ۱۹۹۹ در آهنگ بابا و همچنین آلبوم تق در آهنگ عروس پستی به طور برجسته نمایان شده بود. در آلبوم اخیر سندی به اسم سبک سنگین خشایار ۲ آهنگ به نام های (( بنی )) و (( دختر )) را نوشته است. او هم اکنون روی اولین آلبوم تکی خودش کار میکنه که باید ظرف ۴ ماه آماده بشه.

 خشایار در مورد این آلبوم میگوید:

(( اون یه چیز دیگه میشه...این تنها چیزیه که میتونم بگم ))

خشایار علاوه بر موسقی ایرانی با تعدادی از هنرمندان آمریکائی نیز همکاری میکنه.

علاقه شدید او به موزیک بزرگتر از زندگی است که از او یک هنرمند در چیزی که انجام میده  میسازه

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

کشور مسخره ای داریم:

کشوری که دانش بیشتر داشتن معیار قبولی توی کنکور نیست

چه شود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط محمد رضا  | 

عروسك پشت پرده

صادق هدايت

تعطيل تابستان شروع شده بود. در دالان ليسه پسرانه لوهاور شاگردان شبان هروزي چمدان بدست، سوت زنان و

شادي كنان از مدرسه خارج مي شدند . فقط مهرداد كلاه ش را بدست گرفته و مانند تاجري كه كشتيش غرق شده

باشد بحالت غمزده بالاي سر چمدانش ايستاده بود . ناظم مدرسه با سر كچل ، شكم پيش آمده باو نزديك شد و

گفت:

- شما هم مي رويد ؟

مهرداد تا گوشهايش سرخ شد و سرش را پائين انداخت ، ناظم دوباره گفت:

- ما خيلي متأسفيم كه سال ديگر شما در مدرسة ما نيستيد . حقيقتًا از حيث اخلاق و رفتار شما سرمشق

شاگردان ما بوديد ، ولي از من بشما نصيحت ، كمتر خجالت بكشيد ، كمي جرئت داشته باشيد ، براي جواني

مثل شما عيب است . در زندگي بايد جرئت داشت !

مهرداد بجاي جواب گفت :

- منهم متأسفم كه مدرسة شما را ترك ميكنم !

ناظم خنديد ، زد روي شانه اش ، خدا نگهداري كرد ، دست او را فشار داد و دور شد . دربان مدرسه چمدان

گذاشت . مهرداد هم باو انعام « تاكسي » مهرداد را برداشت و تا آخر خيابان آناتول فرانس آنرا همراهش برد و در

داد و از هم خداحافظي كردند.

نه ماه بود كه مهرداد در مدرسه لوهاور مشغول تكميل زبان فرانسه بود . روزيكه در پاريس از رفقايش جدا شد

مثل گوسفندي كه بزحمت از ميان گله جدا بكنند ، مطيع و پخته بطرف لوهاور روانه گرديد . طرز رفتار و اخلاق

او در مدرسه طرف تمجيد ناظم و مدير مدرسه شد . فرمانبردار ، افتاده و س اكت ، در كار و درس دقيق و موافق

نظامنامة مدرسه رفتار ميكرد . ولي پيوسته غمگين و افسرده بود . بجز اداي تكاليف و حفظ كردن دروس و جان

كندن چيز ديگري را نميدانست . بنظر ميآمد كه او بدنيا آمده بود براي درس حاضر كردن ، و فكرش از محيط

درس و كتاب هاي مدرسه تجاوز ن مي كرد . قيافة او معمولي، رنگ زرد، قد بلند، لاغر، چشمهاي گرد بي حالت ،

مژه هاي سياه، بيني كوتاه و ريش كوسه داشت كه سه روز يكمرتبه ميتراشيد . زندگي منظم و چاپي مدرسه ،

خوراك چاپي ، دروس چاپي ، خواب چاپي و بيدار شده چاپي روح او را چاپي بار آورده بود . فقط گاهي مهرداد

ميان ديوارهاي بلند و دودزدة مدرسه و شاگرداني كه افكارش با آنها جور نميآمد ، زباني كه درست نم ي فهيمد ،

اخلاق و عاداتي كه به آن آشنائي نداشت ، خوراكهاي جور ديگر ، حس تنهائي و محرومي مينمود، مثل احساسي

كه يكنفر زنداني بكند . روزهاي يكشنبه هم كه چند ساعت اجازه مي گرفت و بگردش ميرفت ، چون از تآتر و سينما

خوشش ن ميآمد، در باغ عمومي جلو بلديه ساعتهاي دراز روي نيمكت مي نشست ، دخترها و مردم را كه در آمد و

شد بودند، زنها را كه چيز ميبافتند سياحت مي كرد و گنجشكها و كبوترهاي چاهي را كه آزاد روي چمن

ميخراميدند تماشا ميكرد . گاهي هم بتقليد ديگران يك تكه نان با خودش ميبرد ، ريز مي كرد و جلو گنجشكها

ميريخت و يا اينكه كنار دريا بالاي تپه اي كه مشرف به فارها بود م ينشست ، به امواج آب و دورنماي شهر تماشا

ميكرد چون شنيده بود لامارتين هم كنار درياچة بورژه همين كار ر ا ميكرده . و اگر هوا بد بود در يك كافه

درسهاي خودش را از برميكرد . و از بسكه گوشت تلخ بود دوست و هم مشرب نداشت و ايراني ديگر را هم

نميشناخت كه با او معاشرت بكند.

مهرداد از آن پسرهاي چشم و گوش بسته بود كه در ايران ميان خانواد ه اش ضرب المثل شده بود و هنوز هم

اسم زن را كه مي شنيد از پيشاني تا لاله هاي گوشش سرخ ميشد . شاگردان فرانسوي او را مسخره ميكردند و

زماني كه از زن ، از رقص ، از تفريح ، از ورزش ، از عشقبازي خودشان نقل ميكردند، مهرداد هميشه از لحاظ

احترام حرفهاي آنها را تصديق ميكرد ، بدون اينكه بتواند از وقا يع زندگي خودش بسرگذشتهاي عاشقانه آنها

چيزي بيفزايد ، چون او بچه ننه ، ترسو ، غمناك و افسرده بار آمده بود ، تاكنون با زن نامحرم حرف نزده بود و

پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصايح هزار سال پيش انباشته بودند . و بعد هم براي اينكه

پسرشان از را ه درنرود ، دخترعمويش درخشنده را براي او نامزد كرده بودند و شيرينيش را خورده بودند و

اين را آخرين مرحله فداكاري و منت بزرگي ميدانستند كه بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان يك پسر

عفيف و چشم و دل پاك و مجسمه اخلاق پرورانيده بودند كه بدرد دوهزار سال پيش ميخورد . مهرداد بيست و

چهار سالش بود ولي هنوز به اندازة يك بچة چهارده ساله فرنگي جسارت ، تجربه ، تربيت ، زرنگي و شجاعت در

زندگي نداشت . هميشه غمناك و گرفته بود مثل اينكه منتظر بماند كي روضه خوان بالاي منبر برود و او گريه

بكند. تنها يادگار عشقي او منحصر ميش د بروزي كه از تهران حركت ميكرد و درخشنده با چشم اشك آلود

بمشايعت او آمده بود . ولي مهرداد لغتي پيدا نكرد كه باو دلداري بدهد . يعني خجالت مانع شد هر چند او با

دختر عمويش در يك خانه بزرگ شده و در بچگي همبازي يكديگر بودند ، تا زمانيكه كشتي كراسين از بندر

پهلوي جدا شد ، آب دريا را شكافت و ساحل ايران سبز و نمناك ، آهسته پشت مه و تاريكي ناپديد گرديد هنوز

بياد درخشنده بود. چند ماه اول هم در فرنگ اغلب او را بياد ميآورد ولي بعد ك مكم درخشنده را فراموش كرد .

در مدت تحصيل مهرداد ، چندين تعطيل در مدرسه شد ، ولي تمام ا ين تعطيل ها را او در مدرسه ماند و مشغول

خواندن درسهايش بود ، و هميشه بخودش وعده ميداد كه تلافي آنرا براي سه ماه تعطيل تابستان در بياورد ،

حالا كه با رضايتنامة بلند بالا از مدرسه خارج شد و در خيابان آناتول فرانس به هيكل دود زده مدرسه آخرين

نگاه را كرد و پيش خودش از آن خداحافظي كرد ، يكسر رفت در پانسيوني كه قب ً لا ديده بود . يك اطاق گرفت و

همان شب اول از بسكه سرگذشتهاي عاشقانه و كيفهاي همشاگرديهايش را از تعريف گران تاورن ، كازينو ،

دانسينگ روايال 1و غيره شنيده بود ، در همان شب هفتصد فرانك پس انداز خودش را با ه زار و هشت صد فرانك

ماهيانه اش را در كيف بغلش گذاشت و تصميم گرفت كه براي اولين بار به كازينو برود . سر شب ريشش را

تراشيد ، شامش را خورد و پيش از اينكه به كازينو برود، چون هنوز زود بود بقصد گردش بسوي كوچه پاريس

رفت كه كوچه پرجمعيت و شلوغ لوهاور بود و به بندر منتهي ميشد . مهرداد آهسته راه ميرفت و از روي تفنن

اطراف خودش را نگاه ميكرد ، پشت شيشه مغازه ها را دقت ميكرد . او پول داشت ، آزاد بود ، سه ماه وقت در

پيش داشت و امشب هم ميخواست ازين آزادي خودش استفاده بكند و به كازينو برود . اين بناي قشنگي كه آنقدر

از جلوي آن گذشته بود و هيچوقت جرئت نميكرد كه در آن داخل بشود ، حالا امشب بآنجا خواهد رفت و شايد ،

كي ميداند چند دختر هم عاشق دلخسته چشم و ابروي سياه او بشوند ! همينطور كه با تفنن ميگذشت ، پشت

شيشة مغازه بزرگي ايستاد و نگاه كرد . چشمش افتاد به مجسمة زني با موي بور ك ه سرش را كج گرفته بود و

لبخند مي زد . مژه هاي بلند ، چشمهاي درشت ، گلوي سفيد داشت و يك دستش را بكمرش زده بود ، لباس مغز

پسته اي او زير پرتو كبود رنگ نورافكن اين مجسمه را بطرز غريبي در نظر او جلوه داد . بطوريكه بي اختيار

ايستاد ، خشكش زد و مات و مبهوت به ب حر آن رفت . اين مجسمه نبود ، يك زن ، نه بهتر از زن يك فرشته بود

كه باو لبخند مي زد . آن چشمهاي كبود تيره ، لبخند نجيب دلربا، لبخندي كه تصورش را نميتوانست بكند ، اندام

باريك ظريف و متناسب ، همه آنها مافوق مظهر عشق و فكر و زيبائي او بود . باضافه اين دختر با او حرف نميزد

، مجبور نبود با او بحيله و دروغ اظهار عشق و علاقه بكند ، مجبور نبود برايش دوندگي بكند ، حسادت بورزد ،

هميشه خاموش ، هميشه به يك حالت قشنگ ، منتهاي فكر و آمال او را مجسم مي كرد . نه خوراك ميخواست و نه

پوشاك، نه بهانه ميگرفت و نه ناخوش ميشد و نه خرج داشت . هميشه راضي ، هميشه خندان ، ولي از همه اينها

مهمتر اين بود كه حرف نميزد ، اظهار عقيده نميكرد و ترسي نداشت كه اخلاقشان با هم جور نيايد .صورتي كه

1 Grand Tavern, Casino , Dancing Royal.

هيچوقت چين نميخورد . متغير نميشد . شكمش بالا نميآيد ، از تركيب نميافتاد . آنوقت سرد هم بود . همة اين

افكار از نظرش گذشت . آيا ميتوانست ، آيا ممكن بود آنرا بدست بياورد ، ببويد ، بليسد ، عطري كه دوست داشت

به آن بزند ، و ديگر از اين زن خجالت هم نميكشيد . چون هيچوقت او را لو نميداد و پهلويش رو در بايستي هم

نداشت و ، او هميشه همان مهرداد عفيف و چشم و دل پاك ميماند. اما اين مجسمه را كجا بگذارد؟

نه، هيچكدام از زنهائي كه تاكنون ديده بود بپاي اين مجسمه نميرسيدند . آيا ممكن بود بپاي آن برسند؟ لبخند و

حالت چشم او بطرز غريبي اين مجسمه را با يك روح غير طبيعي بنظر او جان داده بود . همة اين خطها ، رنگها و

تناسبي كه او از ز يبائي ميتوانست فرض بكند اين مجسمه به بهترين طرز برايش مجسم ميكرد . و چيزيكه بيشتر

باعث تعجب او شد اين بود كه صورت آن رويهمرفته بي شباهت بيك حالتهاي مخصوص صورت درخشنده نبود .

فقط چشمهاي او ميشي بود در صورتيكه مجسمه بور بود . اما درخشنده هميشه پژمرده و غمناك بود ، در

صورتيكه لبخند اين مجسمه توليد شادي م يكرد و هزار جور احساسات براي مهرداد برم يانگيخت .

يك ورقه مقوائي پائين پاي مجسمه گذاشته بودند ، رويش نوشته بود 350 فرانك . آيا ممكن بود اين مجسمه را

به سيصد و پنجاه فرانك به او بدهند؟ او حاضر بود هر چه دارد بده د، لباسهايش را هم بصاحب مغازه بدهد و

اين مجسمه مال او بشود ، مدتي خيره نگاه كرد ، ناگهان اين فكر برايش آمد كه ممكن است او را مسخره بكنند .

ولي نميتوانست ازين تماشا دل بكند، دست خودش نبود ، از خيال رفتن به كازينو بكلي چشم پوشيده و به نظرش

آمد كه بدون اين مجسمه زندگي او بيهوده بود و تنها اين مجسمه نتيجه زندگي او را تجسم ميداد. اگر اين مجسمه

مال او بود ، اگر اين مجسمه مال او بود ، اگر هميشه مي توانست به آن نگاه بكند ! يكمرتبه ملتفت شد كه پشت

شيشه همه اش لباس زنانه گذاشته بودند و ايستادن او در آنجا چندان تناس ب نداشت ، و پيش خودش گمان كرد

همه مردم متوجه او هستند ، ولي جرئت نميكرد كه وارد مغازه بشود و معامله را قطع بكند . اگر ممكن بود كسي

مخفيانه ميآمد و اين مجسمه را باو مي فروخت و پولش را از او مي گرفت تا مجبور نمي شد كه جلو چشم مردم

اينكار را بكند ، آنوقت دسته اي آن شخص را مي بوسيد و تا زنده بود خودش را رهين منت او ميدانست . از پشت

شيشه دقت كرد ، در مغازه دو نفر زن با هم حرف مي زدند و يكي از آنها او را با دستش نشان داد . تمام صورت

خودش را آهسته « مغازه سيگران نمرة 102 » : مهرداد مثل شله سرخ شد بالاي ، مغازه را نگاه كرد ديد نوشته

كنار كشيد ، چند قدم دور شد .

بدون اراده راه افتاد، قلبش مي تپيد ، جلو خودش را درست ن ميديد . مجسمه با لبخند افسونگرش از جلو او رد

نيمشد و ميترسيد مبادا كسي پيشدستي بكند و آنرا بخرد . در تعجب بود چرا مردمان ديگر آنقدر بي اعتنا به اين

مجسمه نگاه مي كردند . شايد براي اين بود كه او را گول بزنند، چون خودش ميدانست كه اين ميل طبيعي نيست !

يادش افتاد كه سرتاسر زندگي او در سايه و در تاريكي گذشته بود، نامزدش درخشنده را دوست نداشت . فقط از

ناچاري ، از رودربايستي مادرش باو اظهار علاقه ميكرد . با زنهاي فرنگي هم ميدانست كه باين آساني نميتواند

رابطه پيدا بكند ، چون از رقص، صحبت ، مجلس آرائي ، دوندگي ، پوشيدن لباس شيك ، چاپلوسي و همة كارهائي

كه لازمة آن بود گريزان بود . بعلاوه خجالت مانع ميشد و جربزه اش را در خود نميديد . ولي اين مجسمه مثل

چراغي بود كه سرتاسر زندگ ي او را روشن ميكرد مثل همان چراغ كنار دريا كه آنقدر كنار آن نشسته بود و

شبها نور قوسي شكل روي آب دريا ميانداخت . آيا او آنقدر ساده بود، آيا نميدانست كه اين ميل مخالف ميل

عموم است و او را مسخره خواهند كرد؟ آيا نميدانست كه اين مجسمه از يكمشت مقوا و چيني و ر نگ و موي

مصنوعي درست شده مانند يك عروسك كه بدست بچه ميدهند . نه ميتواند حرف بزند، نه تنش گرم است و نه

صورتش تغيير ميكند؟ ولي همين صفات بود كه مهرداد را دلباختة آن مجسمه كرد . او از آدم زنده كه حرف

بزند، كه تنش گرم باشد ، كه موافق يا مخالف ميل او رفتار بكند ، كه حسادتش را تحريك بكند ميترسيد و واهمه

داشت. نه، اين مجسمه را براي زندگيش لازم داشت و نميتوانست ازين ببعد بدون آن كار بكند و بزندگي ادامه

بدهد. آيا ممكن بود همة اينها را با سيصد و پنجاه فرانك بدست بياورد؟

مهرداد از ميان مردم دستپاچه كه در آمدوشد بودند با فكر مغشوش ميگذشت ، بي آنكه كسي را در راه ببيند و يا

متوجه چيزي بشود . مثل يك آدم مقوائي ، مثل مجسمة بي روح و بي اراده راه ميرفت، مثل آدمي كه شيطان

روحش را تسخير كرده باشد . همينطور كه ميگذشت زني را ديد كه ر و دوشي سبز داشت و صورتش غرق بزك

بود ، بي مقصد و اراده دنبال آن زن افتاد . او از كنار كليسا در كوچة سن ژاك پيچيد كه كوچه باريك و ترسناكي

بود با ساختمانهاي دود زده ، و تاريك . آن زن در خانه اي داخل شد كه از پنجره باز آن آهنگ رقص فكس تروت

كه در گرامافون ميزدند شنيده مي شد، كه فاصله بفاصله با آواز سوزناك انگليسي همان آهنگ را تكرار ميكرد . او

مدتي ايستاد تا صفحه تمام شد ولي هيچ بكيفيت اين ساز نميتوانست پي ببرد . اين زن كي بود و چرا آنچا رفت ؟

چرادنبالش آمده بود ؟ دوباره براه افتاد . چراغهاي سرخ ميكده پست ، مردهاي قاچاق ، صورتهاي عجيب و غريب

، قهوه خانه هاي كوچك و مرمومز كه بفراخور اين اشخاص درست شده بود يكي بعد از ديگري از جلو چشمش

مي گذشت . جلو بندر نسيم نمناك و خنكي مي وزيد كه آغشته به بوي پرك ، بوي قطران و روغن ماهي بود .

چراغهاي رنگين ، سر ديركهاي آهنگ چشمك مي زدند . در ميان همهمه و جنجال كشتيهاي بزرگ و كوچك ، قايق

و كرجي بادبان دار ، يكدسته كارگر ، دزد و پاچه ورماليده همه جور نمونه نژاد آدم ديده ميشد، از آن دزدهاي

قهار كه سورمه را از چشم مي دزدند ، مهرداد بي اراده تكمه هاي كت خودش را انداخت و سين ه اش را صاف كرد .

بعد با قدمهاي تندتر بطرف شوسة اتازوني رفت كه سدي از سمت جلو آن ساخته شده بود . كشتي بزرگي كنار

دريا لنگر انداخته بود و چراغهاي آن رديف از دور روشن شده بود . ازين كشتيهائي كه مانند دنياهاي كوچك ،

مثل شهر سيار آب دريا را ميشكافت و با خودش يكدسته مردمان با ر وحيه و قيافه و زبانهاي عجيب و غريب از

ممالك دوردست ب ه بندر وارد ميكرد و بعد خرده خرده آنها جذب و هضم ميشدند . اين مردمان غريب ، اين

زندگيهاي عجيب را يكي يكي از جلو چشمش مي گذرانيد ، صورت بزك كردة زنها را دقت ميكرد . آيا اينها بودند كه

مردها را فريفته و ديوا نه خودشان كرده بودند؟ آيا اينها هر كدام مجسمه اي بمراتب پست تر از آن مجسمه پشت

شيشة مغازه نبودند ؟ سرتاسر زندگي بنظرش ساختگي ، موهوم و بيهوده جلوه كرد . مثل اين بود كه درين

ساعت او در مادة غليظ و چسبنده اي دست و پا ميزد و نميتوانست خودش را از دست آن برهاند . همه چيز

بنظرش مسخره بود؛ همچنين آن پسر و دختر جواني كه دست بگردن جلو سد نشسته بودند ، بنظر او مسخره

بودند. درسهائي كه خوانده بود ، آن هيگل دودزده مدرسه ، همة اينها به نظرش ساختگي ، من در آري و بازيچه

آمد . براي مهرداد تنها يك حقيقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شيشة مغازه بود . ناگهان برگشت ، با گامهاي

مرتب از ميان مردم گذشت و همين كه جلو مغازة سيگران رسيد ايستاد . دوباره نگاهي به مجسمه كرد ، سر

جاي خودش بود ، مثل اينكه اولين بار در زندگيش تصميم گرفت . وارد مغازه شد . دختر خوشگلي با لباس سياه

و پيشبند سفيد لبخند مصنوعي زد ، جلو آمد و گفت :

- آقا چه فرمايشي داشتيد؟

مهرداد با دست پشت شيشه را نشان داد و گفت :

- اين مجسمه را .

- لباس مغز پسته اي را ميخواستيد ؟ ما رنگهاي ديگرش را هم داريم . اجازه بدهيد . دو دقيقه صبر بكنيد ،

بفرمائيد الان كارگر ما ميپوشد به تنش ببينيد . لابد براي نامزد خودتان مي خواهيد همين رنگ مغزپست ه اي را

خواسته بوديد ؟

- ببخشيد ، مجسمه را ميخواستم.

- مجسمه ! چطور مجسمه ؟ مقصودتان را نميفهمم.

مهرداد ملتفت شد كه پرسش بي جائي كرده ولي خودش را از تنگ و تا نينداخت ، فورًا مثل اينكه باو الهام شد گفت

:

- بله ، م جسمه را همينطور كه هست با لباسش ، چون من خارجي هستم و مغازة خياطي دارم ، اين مجسمه را

همينطور كه هست ميخواستم.

- آه ! اين مشكلست ، بايد از صاحب مغازه بپرسم ، (رويش را كرد بطرف زن ديگري و گفت :) آهاي سوزان ،

مسيولئون را صدا بزن .

مهرداد بطرف مجسمه رفت ، مسيو لئون با ريش خاكستري ، قد كوتاه ، بدني چاق ، لباس مشكي و زنجير ساعت

طلا بعد از مذاكره با آن دختر فروشنده بطرف مهرداد آمد و گفت :

- آقا شما مجسمه را خواسته بوديد؟ چون همكار هستيم بشما همينطور با لباسش دو هزار و دويست فرانك

ميدهم با تخفيف نهصد فرانك . چون براي خ ودمان اين مجسمه دو هزار و هفتصد و پنجاه فرانك تمام شده .

لباسش هم سيصد و پنجاه فرانك ارزش دارد . ا ين قشنگترين مجسمه اي است كه از چيني خالص ساخته

است . « روكرو » شده بشما تبريك ميگويم ، معلوم ميشود شما هم خبره هستيد . اين كار آرتيست معروف

چون ما مي خواستيم م جسمه هائي بطرز جديد بياوريم اينست كه بضرر خودمان اين مجمسه را ميفروشيم ،

ولي بدانيد بطور استثناء است، چون معمو ً لا اثاثيه مغازه را ما به مشتري نمي فروشيم و ضمنًا تذكر ميدهم كه

مي توانيم آنرا در صندوقي براي شما ببنديم .

مهرداد سرخ شده بود نمي دانست در مقابل نطق مفصل و مهربان صاحب مغازه چه بگويد . به عوض جواب دست

كرد كيف بغلي خودش را درآورد ، دو اسكناس هزار فرانكي و يك پانصد فرانكي بدست صاحب مغازه داد و

سيصد فرانك پس گرفت . آيا با سيصد فرانك مي توانست يكماه زندگي بكند؟ چه اهميتي داشت چون به منتها

درجة آرزوي خودش رسيده بود !

پنج سال بعد ازين پيش آمد مهرداد با سه چمدان كه يكي از آنها خيلي بزرگ و مثل تابوت بود وارد تهران شد .

ولي چيزي كه اسباب تعجب اهل خانه شد مهرداد با نامزدش درخشنده خيلي رسمي برخورد كرد و حتي سوغات

هم براي او نياورد . روز سوم كه گذشت مادرش او ر ا صدا زد و باو سرزنش كرد . مخصوصًا گوشزد كرد در

اين مدت شش سال درخشنده باميد او در خانه مانده است . و چندين خواستگار را رد كرده و بالاخره او مجبور

است درخشنده را بگيرد . ا ما اين حرفها را مهرداد با خونسردي گوش كرد و آب پاكي را روي دست مادرش

ريخت و جواب داد ، كه من عقيده ام برگشته و تصميم گرفته ام كه هرگز زناشوئي نكنم . مادرش متأثر شد و

دانست كه پسرش همان مهرداد محجوب فرمان بردار پيش نيست . اين تغيير اخلاق را در اثر معاشرت با كفار و

تزلزل در فكر و عقيدة او دانست . اما بعد هم هر چه در اخلاق، رفتار و روش او دق ت كردند چيزي كه خلاف

اظهار او را ثابت بكند نديدند و نفهميدند كه بالاخره او در چه فرقه و خطي است . او همان مهرداد ترسو و افتاد ة

قديم بود ، تنها طرز افكارش عوض شده بود ، و اگر چه چندين نفر مواظب رفتار او شدند ولي از مناسبات

عاشقانه اش چيزي استنباط نكردند .

اما چيزيكه اهل خانه را نسبت به مهرداد ظنين كرد اين بود كه او در اطاق شخصي خودش پشت درگاه مجسمة

زني را گذاشته بود كه لباس مغزپسته اي دربرداشت ، يك دستش را بكمرش زده بود و دست ديگرش به پهلويش

افتاده بود و لبخند ميزد ، يك پردة قلمكار هم جلو آن آويزان بود، و ش بها، وقتيكه مهرداد بخانه برميگشت درها را

مي بست ، صفحة گرامافون را ميگذاشت ، مشروب ميخورد و پرده را از جلو مجسمه عقب ميزد ، بعد ساعتهاي

دراز روي نيمكت روبرو مي نشست و محو جمال او مي شد . گاهي كه شراب او را ميگرفت بلند ميشد، جلو ميرفت

و روي زلفها و سينة آن را نوازش ميكرد . تمام زندگي عشقي او بهمين محدود ميشد و اين مجسمه برايش مظهر

عشق ، شهوت و آرزو بود.

پس از چندي خانواده اش و مخصوصًا درخشنده كه درين قسمت كنجكاو بود پي بردند كه سري درين مجسمه

است . درخشنده به طعنه اسم ا ين مجسمه را عروسك پشت پرده گذاشته بود . مادر مهرداد براي امتحان چندين

بار به او تكليف كرد كه مجسمه را بفروشد و يا لباسش را بجاي سوغات به درخشنده بدهد . ولي هميشه مهرداد

خواهش او را رد ميكرد . از طرف ديگر درخشنده براي اينكه دل مهرداد را بدست بياورد، سليقه و ذوق او را ازين

مجسمه دريافت . موي سرش را مثل مجسمه داد زدند و چين دادند ، لباس مغزپست ه اي بهمان شكل مجسمه

دوخت، حتي مد كفش خودش را از روي مجسمه برداشت و روزها كه مهرداد از خانه ميرفت ، كار درخشنده اين

بود كه ميآمد در اطاق مهرداد ، جلو آينه تقليد مجسمه را ميكرد . يكدستش را بكمرش ميزد، مثل مجسمه گ ردنش

را كج ميگرفت و لبخند ميزد ، و مخصوصًا آن حالت چشمها ، حالت دلربا كه در عين حال بصورت انسان نگاه

ميكرد و مثل اين بود كه در فضاي تهي نگاه ميكند، ميخواست اص ً لا روح اين مجسمه را تقليد بكند . شباهت كمي

كه با مجسمه داشت اينكار را تا اندازه اي آسان كرد . درخشنده ساعتهاي دراز همة جزئيات تن خود را با مجسمه

مقايسه ميكرد و كوشش مينمود كه خودش را بشكل و حالت او را درآورد و زماني كه مهرداد وارد خانه ميشد ،

بشيوه هاي گوناگون و با زرنگي مخصوصي خودش را بمهرداد نشان ميداد . در ابتدا زحماتش بهدر ميرفت و

مهرداد باو محل نم ي گذاشت . اين مسئله سبب شد كه بيشتر او را باين كار ترغيب و تهييج بكند و باين وسيله

كم كم طرف توجه مهرداد شد . و جنگ دروني ، جنگ قلبي در او توليد گرديد . مهرداد فكر ميكرد از كدام يك دست

بكشد؟ از انتظار و پافشاري دخترعمويش حس تحسين و كينه در دل او توليد شده بود . از يكطرف اين مجسمة

سرد رنگ پاك شده با لباس رنگ پريده كه تجزية جواني و عشق ، و نمايندة بدبختي او بود و پنج سال بود كه با

اين هيكل موهوم بيچاره احساسات و ميلهايش را گول زده بود ، از طرف ديگر دخترعمويش كه زجر كشيده،

صبركرده ، خودش را مطابق ذوق و سليقة او درآورده بود، از كدام يك ميتوانست چشم بپوشد ؟ ولي حس كرد

كه باين آساني نميتواند ازين مجسمه كه مظهر عشق او بود صرفنظر بكند . آيا وي يك زندگي بخصوص ، يك

مكان و محل جداگانه در قلب او نداشت ؟ چقدر او را گول زده بود، چقدر با فكرش تفريح كرده بود، براي او

خوشي ت وليد شده بود و در مخيلة او اين مجسمه نبود كه با يكمشت گل و موي مصنوعي درست شده باشد ،

بلكه يك آدم زنده بود كه از آدمهاي زنده بيشتر براي او وجود حقيقي داشت . آيا ميتوانست آنرا روي خاكروبه

بيندازد يا ب ه كس ديگر بدهد . پشت شيشة مغازه بگذارد و نگاه هر بيگانه اي ب ه اسرار خوشگلي او كنجكاو بشود و

با نگاهشان او را نوازش بكنند و يا آنرا بشكنند ، اين لبهائي كه آنقدر روي آنها را بوسيده بود ، اين گردني كه

آنقدر روي آنرا نوازش كرده بود ؟ هرگز ، بايد با او قهر بكند و او را بكشد همانطوريكه يكنفر آدم زنده را

مي كشند ، بدست خودش آنرا بكشد . براي اين مقصود مهرداد يك رولور كوچك خريد . ولي هر دفعه ك ه

ميخواست فكرش را عملي بكند ترديد داشت .

يكشب كه مهرداد مست و لايعقل ، ديرتر از معمول وارد اطاقش شد ، چراغ را روشن كرد . بعد مطابق پرگرام

معمولي خودش پرده را پس زد ، شيشة مشروبي از گنج ه درآورد . گرامافون را كوك كرد يك صفحه گذاشت و

دو گيلاس مشروب پشت هم نوشيد. بعد رفت و روي نيمكت جلو مجسمه نشست و باو نگاه كرد.

مدتها بود كه مهرداد صورت مجسمه را نگاه ميكرد ولي آن را نميديد، چون خودبخود در مغز او شكلش نقش

مي بست . فقط اينكار را بطور عادت مي كرد چون سالها بود كه كارش همين بود . بعد از آنكه مدتي خيره نگاه كرد،

آهسته بلند شده و نزديك مجسمه رفت ، دست كشيد روي زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روي

سينه اش ولي يكمرتبه مثل اينكه دستش را با آهن گداخته زده باشد ، دستش را عقب كشيد و پس پس رفت . آيا

راست بود ، آيا ممكن بود ، اين حرارت سوزاني كه حس كرد . نه جاي شك نبود . آيا خواب نميديد ، آيا كابوس

نبود ؟ در اثر مستي نبود؟ با آستين چشمش را پاك كرد و روي نيمكت افتاد تا افكارش را جم ع آوري بكند . ناگاه

همينوقت ديد مجسمه با گامهاي شمرده كه يكدستش را بكمرش زده بود ميخنديد و باو نزديك ميشد . مهرداد

مانند ديوانه ها حركتي كرد كه فرار بكند، ولي در اينوقت فكري بنظرش رسيد ب ياراده دست كرد در جيب شلوار

رولور را بيرون كشيد و سه تير بطرف مجسمه پشت هم خالي كرد . ناگهان صداي ناله اي شنيد و مجسمه به

زمين خورد . مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند كرد . اما اين مجسمه نبود درخشنده بود كه در خون غوطه

ميخورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط محمد رضا  | 

مشخصات فني بنا  

بستر اين بنا از طبقات فشرده ي شن و ماسه به عمق تقريبي 8 متر تشكيل شده و از مقاومت بسيار خوبي برخوردار است . بناي آرامگاه بر هشت جرز عظيم به صورت هشت ضلعي قرار گرفته عرض اين جرز ها 6.87 متر و طول آن ها از بيرون 17 متر و از داخل 8.60 متر است كف گنبد سلطانيه با زير سازي آجر فرش و شفته ي آهك و روكش سنگ مرمر سفيد  يا سنگ رخام فرش شده بود . شاخص ترين بخش آرامگاه طبقه ي فوقاني و جدا از دهليز هاي داخلي آرامگاه در طبقات پايين بالكن هايي هشت گانه اي هستند كه از ايوان ها رو به بيرون شكل گرفته اند و داراي تزئينات زيبايي از كاشي كاري ، مقرنس كاري ، تسمه كشي ، گچ كاري ، و تلفيقهايي از آجر و كاشي و سرانجام كتيبه هاي متهدد هستند . اين ايوان ها هر يك به طور متقارن به سه واحد طاق و تويزه تبديا شده اند و طاق هاي 24 دهليز خارجي و آرايش سقف آن ها در زمره ي زيباترين و جذاب ترين تزئينات هنر گچبري ايران قلمداد مي شود. از ويژگي هاي مورد توجه اين بنا نحوه ايجاد ارتباطات عمودي در طبقات است كه با منطقي ترين روش با راه پله هاي متعدد تامين شه است . بدين ترتيب كه در سطح همكف بنا چهار واحد پله تعبيه شده است. بدين ترتيب كه در سطح همكف بنا چهار واحد راه پله تعبيه شده است . راه پله هاي جرز هاي شمال شرقي و شمال غربي كه در جوار ورودي هاي اصلي قرار دارند طبقه ي همكف را به ترتيب به بقيه طبقات متصل مي كنند. در منتهي عليه هر ره پله در طبقه ي دوم تراس نسبتاً بزرگي تعبيه شده است كه پوشش گنبدب شكل دارد در طبقات بالاتر راه پله هاي اختصاصي قرار دارد و در مجموع هشت واحد راه پله در اين بنا ارتباطات بين طبقات را تسهيل مي كنند.

 

بناي گنبد سلطانيه از نظر تزئينات نيز از شاخص ترين نمونه هاي معماري اسلامي ايران به شمار مي رود.

 

انواع تزئينات اين گنبد عبارتند از :

 

  1. تزئينات آجري

  2. تزئينات گچ بري

  3. كتيبه ها

  4. كاشي كاري

  5. تزئينات رنگ و نقاشي

  6. تزئينات سنگي

  7. تزئينات چوبي

 

آجر كاري در اين بنا به سه صورت اجرا شده است : آجر هاي قالبي،آجر هاي كنده كاري شده و تلفيق آجر و كاشي . آجر قالبي در 4 ايوان جنوبي ، شرقي ، شمال شرقي و شمال غربي با نقوش هندس ي، گياهي و گاه با كتيبه به كار رفته است.آجر هاي كنده كاري شده فقط در دو ايوان ، در دو جبهه ي شرقي و جنوبي ، استفاده شده است و روش تزئين آن ها آلت و لغت است. آلت اين تزئينات را آجر هاي كنده كاري شده تشكيل داده اند . گچ نيز از ديگر عناصر تزئيني در گنبد سلطانيه است كه به وفور در نما هاي داخلي و خارجي بنا به كار رفته است.هنر كاشي كاري نيز در اين بنا جايگاه ويژه اي دارد در تزئينات گنبد سلطانيه كتيبه نويسينيز همانند ساير هنر هاي ظريفه كه از شاخصه هاي زيبايي شناسي در معماري ايراني اسلامي است، از موقعيت ممتازي برخوردار است.

كتيبه هاي دوره نخست تزئينات عموماً به خط كوفي زيبا و به شيو هاي مختلف و كتيبه هاي دوره دوم به خط جلي ثلث و انواع خطوط نوشته شده است.كتيبه هاي ايوان هاي غربي ، شمالي ، جنوب شرقي و جنوب غربي از زيبا ترين خطوط اين بناي تاريخي است كه در فضا سازي ئ ايجاد عظمت در بنا نقشي به سزا دارند. طولاني ترين كتيبه ي اين آرامگاه نوشته اي در ارتفاع 3.90 متري از كف صحن است كه با عرض 75 سانتي متر دور تا دور بنا چرخيده است.كتيبه ي بزرگ قرآني ديگري نيز در پاكار گنبد به رنگ سفيد در زمينه ي آبي روشن به خط ثلث نوشته شده است.

 

در طبقه همكف بناي گنبد سلطانيه تربت خانه قرار گرفته است كه به صورت سالني مستطيل شكل و به طول 17.60 متر و عرض 7.80 متر است. در ايوان ضلع جنوبي تربت خانه ورودي سردابه اي قرار دارد كه به طبقه زير زمين بنا مرتبط است.طرح معماري سردابه كه محل دفن پادشاهان ايلخاني بود بسيار پيچيده و داراي فضا هاي متعدد و تو در تو است و با توجه به فقدان سابقه ي آن در معماري آرامگاهي ايران به نظر مي رسد از عقايد و آيين هاي بودايي مغولي نشئت گرفته باشد و همين امر به راز آميز بودن بنا مي افزايد . جدا از تربت خانه در محدوده ي وسيع فراگرد آرامگاه كه به « ابواب البر » موسوم بود سامانه ها و فضا هاي مهم حكومتي و خدماتي مانند « بيت الحكمه » و « بيت قانون » و « دارالشفا » جاي داشتند .

 

هم اينك با ثبت اثر در فهرست ميراث جهاني مي توان اين اميد را داشت كه با تخصيص اعتبار و بذل توجهي كه شايسته ي سلطانيه باشد و با آزاد سازي پهنه هاي پيراموني تمامي عرصه ي اين سايت تاريخي به درستي گشوده و شناسايي شود.

 

گنبد سلطانيه به عنوان بزرگترين گنبد آجري جهان گونه اي كاملاً خاص و ابتكاري از سازه گنبد ها را با طرح جناغي ارائه مي كند كه از نوع دو پوشه ي پيوسته است.

 

پروفسور پيرو سن پائولزي معتقد است كه سيستم دو جداره ي گنبد با دو قشر مواز ي . مجزا كه صرفاً با پشت بند هاي آجري بين خود به هم مربوط اند و فرم واحدي را مي سازند از خصوصيات منحصر به فرد گنبد سلطانيه به شمار مي رود و پيش از آن بي سابقه بوده است و از اين رو عقيده دارد كه طرح گنبد عظيم كاتدرال « سانتاماريا دل فيوره» ( كليساي عظم مريم مقدس) در فلورانس ايتاليا كه صد سال پس از گنبد سلطانيه توسط برونلسكي و گيبرتي ساخته شده به تقليد از گنبد سلطانيه طرحي و اجرا شده است.

 

حاص سخن آن كه معماران زبر دست ايرا بداعتي خارق العاده را در قرن 5 هجري با بناي گنبد مسجد جامع اصفهان آغاز كردند و بعد از دو و نيم قرن تمامي حاصل تجربيات خود را در گنبد سلطانيه خلاصه كرده و بنايي ساختند كه در تارخ معماري جهان نوعي خاص از ساختمان گنبد ها را عرضه مي كند. بعد از احداث گنبد سلطانيه هرگز بنايي به اين اهميت و عظمت تكرار نشد و روند 250 ساله اي كه از اوج اقتدار سلجوقيان آغاز شده بود در اوج شكوفايي حكومت ايلخانان به حد كمال خود رسيد و در دوران صفويه با گنبد هاي مساجد شيخ لطف الله و مسجد شاه اوج هنر و معماري اران را نشان داد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

'
'
'
'
'
'
'
'
'
'
JavaScript Codes
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

JavaScript Codes
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

يكي از شاهكارهاي معماري ايراني - اسلامي نه تنها در ايران بلكه در جهان است ، در بيست نهمين اجلاس عمومي جهاني سازمان يونسكو در دوربان ژوييه 2005 بناي گنبد سلطانيه به اتفاق آراي كشور هاي حاضر در اين كميسيون به ثبت ميراث جهاني رسيد .در اين اجلاس كه با حضور سفيران 176 كشور جهان و 700 كارشناس برجسته منعقد شد همه حاضران بدون هيچ مخالفتي به ثبت اين اثر راي موافق دادند بدين ترتيب اين گنبد پس از تخت جمشيد ، زيگورات چغازنبيل ، ميدان نقش جهان ، پاسارگاد ، تخت سليمان ، ارگ بم به عنوان هفتمين اثر ثبت شد كه سال گذشته نيز بيستون به عنوان هشتمين اثر ايراني در اين كميسيون ثبت جهاني شد ، قابل ذكر هست كه ايران از مهدود كشور هايي هست كه شهر هاي آن در اين سازمان ثبت جهاني شده اند شهر هاي اصفهان و يزد كه من تناوباً در ايميل هايي كه ارسال مي كنم به اين شهر ها هم اشاراتي خواهم داشت.

در 30 كيلومتري جنوب زنجان و در مسير محور ارتباطي و تاريخي حد فاصل فلات مركزي ايران و صفحات شمال غربي كشور دشتي پهناور آوردگاه سپهر آسمان با بنايي بسيار عظيم و گنبدي نيلگون و بس مرتفع موسوم به سلطانيه گرديده است

پروفسور آرتور پوپ كه عمري را به شيفته گي تمام صرف كندوكاو در معماري ايران زمين سپري كرد . در مورد بنا هاي آرامگاهي در ايران تحقيقات گسترده اي را انجام داده است كه قسمتي از ان را كه از كتاب معماري ايران وي گرفته شده است در سرآغاز توصيف اين گنبد مي نويسد : " فرمانروايان محلي ، بازرگانان و افراد بشر دوست – كه در ميانشام زنان كم نبودند – براي ايجاد كاروانسرا ها ، پل ها ، بازارها ، كتابخانه ها ، مقبره ها و باغ ها بانيان سخاوتمندي ودند . بنا هاي معروفشان ساختمان هاي شخصي بودند و مبين قدرت ، شخصيت ، رقابت ، ذوق و مقام آنان . بنابراين از نقش مهمي كه آرامگاهها در معماري ايراني داشته اند نبايد تعجب كرد ، نقشي چنان حياتي كه گاه نخستين كار فرمانروايان پس از بر تخت نشستن اقدام به ساخت آرامگاهش بود شايد در مقام كاري براي اثبات جالودانگي .براي ايرانيان چشم انداز هاي عظيم برف پوش ، دره هايي به پهناوري يك ايالت و جلگه هاي پهن و درخشان مستلزم ايجاد بناهايي متناسب با   اين شكوه و عظمت طبيعي است در چنين ساحتي ، كه بنا هاي معمولي در برابرش ناچيز مي نمايند ، تمايل به استفاده ي جسورانه از مقياس ناگزير بود وظيفه دائم معماري ايراني پر كردن شكاف هولناك ميان دو دنياي خاكي و افلاكي به هر دو صورت طبيعي و نمادي است . ان مهم به وسيله ي بناهايي كه سر به آسمان مي آسايند عملي گرديد.گنبد آسمان با گنيدهاي عظيمي مورد تقليد قرار گرفت كه پيوسته امكان عبادتي جادويي را براي تقاضا نعمت ، بركت و قدرت فراهم ساخن."

به فرمان الجايتوفرمانرواي ايلخاني در جلگه باز و زيباي سلطانيه ، شهر شگفت انگيزي به عنوان پايتخت بنا شد احداث اين شهر كه بناي آن به سال 13.5 ميلادي آغاز شد و در سال 1313 ( 702 الي 710 هجري قمري ) به اتمام رسيد.كار بس عظيم و سريع بود . محصول اين تلاش بي وقفه شهري شد به وسعت تقريبي تبريز كه بزرگترين شهر امپراتوري ايلخاني محسوب مي شد و مقبره الجايتو به مثابه بنايي بسيار وسيع بر تمام آن مشرف بود . اين شهر به يكي از بزرگترين دستاوردهاي معماري ايراني تبديل شد .6 سال پس از پايان اين كار سترگ ، الجايتو درگذشت و با مرگ او موقعيت سلطانيه نيز متزلزل شد . ديري نپاييد كه با سقوط ايلخانان آخرين نشانه هاي رونق و شكوه اين پايتخت نو پا نيز ساقط شد ، 70 سال پس از مزگ الجايتو ، سلطانيه در حمله تيمور لنگ غارت و چپاول شد.بسياري از ابنيه هم آن ويران گشت و كوچ مردمانش ناگزير شد .بدين صورت يكي از عظيم ترين ابنيه هاي دوران اسلامي كه در زماني بسيار كوتاه ساخته شد و رونق و شوكوفايي كوتاهي به خود ديد به سرعت دستخوش ويراني شد و در  اين روند شهري نو پا كه به مثابه پايتخت ايلخانان شكل گرفته بود نيز موجوديت سياسي ، اقتصادي و اجتماعي خود را از دست داد و تبريز دوباره جاي آن را گرفت.شايد به جرئت بتوان ادعا كرد كه در تاريخ كهن ايران هيچگاه احداث يك شهر بزرگ  حكوكتي ، اوج گيري و سقوط آن همچون سلطانيه با عمري كوتاهتر از يك  سده سابقه نداشته است.طبيعتاً دوره اقبال  وواوج تجلي آرامگاه معظم سلطانيه نيز متاثر از ظهور و افول پيش گفته ي بسيار كوتاه بوده است . اما به رغم گزند هاي فراوان و تمامي جفايي كه بر اين بنايي بي رقيب رفته است از ارزشهاي كم نظير آن در عرصه معماري اصيل ، ابداعات تكنيكي ، مهندس سازه و اجراي خارق العاده پيكره و تزئينات مختلف داخلي و خارجي چيزي كاسته نشده است . در حقيقت ساطانيه را بايد حاصل دستاوردهاي كم نظير معماري پر هيبت سلجوقي و تكامل آن در دوره ايلخاني تلقي نمود.معماري سلجوقي ، موقر ، نيرومند و  داراي ساختاري بغرنج ، حاصل رستاخيزي در فرهنگ و هنر و معماري ايراني است  . اين رستاخيز در اوايل سده دهم ميلادس با ظهور سامانيان در عرصه حكومتي ايران آغاز شد و در دوره سلجوقيان به اوج خود رسيد .

بناي عظيم سلطانيه كالبدي عظيم و هشت ضلعي است كه گنبدي نيم كره مانند به ارتفاع 54 متر و قطر 25 متر بر فراز آن قرار دارد . سطح خارجي گنبد از كاشيهاي ابي روشني كه به زيبايي هر چه تمام تر پوشيده شده بود و بر فراز هر يك از رئوس اين پيكره هشت ضلعي مناره اي ظريف قرار داشت كه با كاشي آبي تزئين شده بود و اين گونه به نظر مي آمد كه پايه هاي نگيني عظيم را بر گرفته اند.بر فراز كالبد آجري و مرتفع بنا در تمامي جوانب ، بقاياي نوار قرنيز پهن و مقرنس كاري شده اي يالاترين بخش ديواره ها را تزئين مي نمايد و به زيبايي ، ارتباط بصري پيكره ي عمودي و انحناي گنبد عظيم را تامين مي كند . گر چه در گذر قرون و اعصار ، پوشته ي خارجي گنبد و هشت مناره ي انتهايي و بخش هايي از مقرنس كاري نهايي آن به شدت آسيب ديده اند اما هنوز مي تواند تصويري از اين  آرامگاه بي ماندد و شاكله ي آن را در زمان بر پايي خود مجسم كنند.فضاي اصلي آرامگاه در داخل صحني بيار رفيع و پر ابهت است . نورگيريهاي استادانه اي در ارتفاه ، چشم ناظر را بي اختيار به مكث بر هر مدخل مشبك در هشت جانب به سمت بالاترين نقاط فضا و سقف زيرين گنبد هدايت مي كند . حجم بسيار عظيم اين ارامگاه از داخل فضايي هشت وجهي و ميان تهي است كه در طبقه همكف و طبقه بالاتر آن دهليز هاي بزرگ و بالكنهاب داخلي زيبايي غناي خاصي به فضايي گفته شده مي بخشد.در طبقه دوم ارامگاه دهليزهاي بزرگتري رو به فضاي بيرون طراحي شده اند كه ضمن كاستن از وزن بنا فضا هاي خالي ، سايه روشن هاي متناسب و چشم انداز هاي بي نظيري را از فراز بالكنهاي مرتفع آرامگاه به هشت جانب دشت وسيع مي گسترانند.طاقنما هاي ظريفي كه در طبقات زيرزمين دهليز ها در بدنه ي مستحكم آجري تعبيه شده اند با آرامش  و عظمتي خاص نماي پر هيبت آرامگاه را تكميل مي كنند.گنبد نيلگون بسيار عظيم سلطانيه به اتقاد آرتور پوپ به رغم حجم بزرگش سبك و با روح به نظر مي رسد و مانند طاق آسمان مستحكم است . بارها و فشار ها به درستي در نقاط نسبتاً معدودي تمركز يافته اند و هيچ مانعي براي آنكه حركت هماهنگ و روبه عروج بنا را كند يا مخدوش كند وجود ندارد از اين رو بنا از لخاظ ساختار يك شاهكار است.

اينجا عظمت و آرامش هم تحقير و هم تكريم مي شوند . در ين فضا انسان هم كوچك و هم بزرگ مي شود.. اگر چه فضا هاي محصور بزرگتري وجود دارد همچون معبد پانتئون در رم ولي شايد هيچكدام ، وحدت ، قدرت و زيبايي آرام و شاهانه را اين چنين نمايان نكرده باشند . اين بنا تحقق روياي شاعرانه بود:

 

" كاخي عظيم تر از كوه

                               درخشان چون ستارگاه 

                                                              به  پهناي عالم

                                                                                   وسربرافراشته بر آسمان "

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

ژاندارك، دختر ارلئان، كه فرانسويان مايوس و افسرده را به پيروزي رسانيد سوم ژانويه سال 1431 براي مجازات شدن به يك اسقف ( كشيش بزرگ )سپرده شد كه به دستور اين كشيش كه او هم فرانسوي بود به جرم جادوگري و پوشيدن لباس مردانه محكوم به اعدام شد و د ر يك بازار باز ( بدون سقف ) در برابرچشم مردم آتش زده شد. ژاندارك هنگام آتش زده شدن 19 ساله بود.
    ژاندارك دوران خردسالي را در محيطي گذرانيده بود كه ارتش فرانسه از انگليسي ها شكست خورده بود وتمامي شمال رود « لوار » از جمله پاريس به تصرف انگليسي ها در آمده بود . در اين جنگ پاره اي از فرانسويان هم به انگليسي ها كمك مي كردند.
    هنگامي كه نيروهاي دشمن از روستاي محل اقامت او كه دختر يك كشاورز بود گذشتند و خرابي فراوان به بار آوردند و سپس دست به محاصره بندر ارلئان در همان نزديكي زدند به خشم آمد و به مدافعان نا اميد ارلئان پيوست . لباس سربازي بر تن و سربازان را تشويق به ضد حمله كرد و موفق شدند و سپس با درجه سرواني به هدايت سربازان فرانسوي ادامه داد و دشمن را از بسياري از نقاط بيرون راند .
    در اثناي اين پيروزي ها ، فرانسويان متحد انگلستان او را گرفتند و به انگليسي ها فروختند و انگليسي ها وي را به يك اسقف فرانسوي هوادار خود تحويل دادند و گفتند كه او جادو گر است كه صدايش اين چنين هيجان و دلاوري در سربازان فرانسه به وجود مي آورد كه بدون ترس دست حمله به نيرويي به مراتب بزرگتر از خود مي زنند. انگليسي ها نخواستند ، خود ژاندارك را بكشند و براي هميشه دشمني فرانسويان را بخرند.
    در سال 1456 اسقف هاي فرانسه ، 25 سال پس از مرگ ژاندارك ، از وي اعاده حيثيت كردند كه بعدا عنوان قهرماني فرانسه را به دست آورد و پاپ در سال 1920 اورا تقديس كرد.
    از قرن 15 به بعد ضمن اشاره به اعدام دلخراش ژاندارك اندرز داده مي شود كه نبايد اشتباه يك و يا چند نفر باعث شود كه ديگران از ميهندوستي رويگردان شوند
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

 

«آلبرت اینشتین» فيزيكدان بزرگ معاصر، در آخرين رساله‌ علمی خود با عنوان "دی ارکلارونگ Die Erklarung – به معنای بیانیه" که در سال 1954 در آمریکا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را کامل‌ترین ومعقول‌ترین دین دانسته است.
این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است.
اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از كتاب‌های شريف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.
يكی از اين حديث‌ها حدیثی است که علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم (ص) نقل می‌کند که: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف واژگون می‌شود. اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌کنند که پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است». اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن می‌نویسد. اینشتین همچنین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات می‌کند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" می‌داند:

E = M.C2 >> M = E :C2

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره می‌تواند عینا" به تبدیل به ماده و زنده شود.
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ"حسابی عزیز" یاد کرده است.
اصل نسخه این رساله اکنون به لحاظ مسايل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود.
این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل‌سازی "بنز" و به بهای 3000000دلار از یک عتیقه‌فروش یهودی خريداری كرد.
دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خط‌ شناسی رایانه‌ای چک شده و تأیید گشته است.

منبع: ماورای بهشت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

Blogfa Please
Blogfa Please

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

تــمـام الـكل هـا داراي ايـن خواص مي بـاشنـد:
1- الكل در دماي اتاق يك مايع شفاف ميباشد.
2- چـگالي الكل از آب بيشتر بوده و سريـعتـر ازآب تبخير ميگردد. اين ويژگي الكل را تقـطير پذيرميكند.
3- الكل بسهولت در آب حل ميشود.
4- الكل قابل اشتعال ميباشد.

روشهاي توليد الكل متفاوت ميباشد:
1- از تخمير حبوبات و ميوه ها (مانند آبجو)
2- از تقطيرحبوبات و ميوه ها (مانند ودكا، ويسكي، جين)
3- از تـغـيير شـيميايي در سوختـهاي فسـيلي هـمچـون گاز، زغال سنگ و نفت ( الكل صنعتي )
4- از تركيـب شيـميـايي مـنوكســيد كربن و هيدروژن (مانند متانول و الكل چوب).
الـكـل موجود در مشروبات الكلي از نوع اتيل الكل (اتانول) مي بـاشد. مـيـزان اتـانـول در برخي مشروبات الكلي اين چنين است:
آبجو: 4 الي 6 درصد
شراب: 7 الي 15 درصد
شامپاين: % 8 الي 14 درصد
مشروبات الكلي تقطير شده همچون جين، ودكا، ويسكي:40 الي 95 درصد

نحوه جذب الكل در بدن
پـس مـصرف الـكـل در حـدود 20 درصـد آن از طـريق معـده جذب شده و 80 درصد مابقي در روده كوچك جـذب بـــدن ميگردد. سرعت جذب الكل و ميزان قدرت مست كنندگي آن به عوامل زير بستگي دارد:
1- پر و خالي بودن معده: چون بيشتر الكل مصرفي ازطـريــق روده كوچك جذب بدن ميگردد، بنابراين اگر مـعـده شـما از غذا پر باشد، دريچه معده براي هضم غذا بـستـه شـده و عبـور الـكل بـه روده كــوچك كند مي گردد و مـدت بيشتري الكل در معده باقي ميماند.
2- وزن بدن: هـر چه فرد وزنش بيشتر باشد، ديرتر تحت تاثير الكل قرار ميگيرد زيرا الكل پس از ورود به جريان خون در آب كل بدن حل شده و در واقع توزيع ميگردد. بـنـابـراين افراد سنگين وزن تر به خاطر آب بيشتر در بدنشان، ديرتر تـحت تاثير الكل واقع ميشوند.
3- چربي بدن: به علت آنكه الكل قادر به حل شدن در چربي نميباشد، هـر چـه مـيزان چربي بدن بيشتر باشد، فرد بيشتر تحت تاثير قرار مي گيرد. عـكس مـوضـوع نـيز صـدق ميكند افراد عضلاني ديرتر تحت تاثير قرار ميگيرند.
4- جنـســيت: زنـان زودتـر از مـردان تـحـت تـاثـيـر قــرارمي گيـرند حـتـي اگـر وزنشـان بـرابر باشد. علت آن اين اسـت كـه ميـزان چـربـي بــدن زنان بيشتر از بدن مردان ميباشد. همچنين بافت عضلاني در زنان كمـتر از مردان اسـت. زنـان هـمچنين فاقد آنزيم تجزيه كننده الكل بوده(دي هيدروژناز) كه به عنـوان سـد محـافظ در معده عمل كرده و نقش تجزيه الكل را بعده دارد. همچنين زناني كه از قرصهاي ضد بارداري استفاده مي كنند، بيـشتر تحت تاثير الكل هستند بـه عـلت آنـكـه قرصـهاي ضـد بارداري متابوليسم الكل را كاهش ميدهند.
5- غلضت الكل: هر چه غلظت الكل بيشتر باشد، جـذب آن بيـشتـر و سـريـعتر است.
6- سرعت نوشيدن، محـيط مـصرف (خانه، ميـهمانـي، محل كار)، خـستگي ( چون كبد آنزيم كمتري توليد ميكند)، نوع مشروب (مشروبات گازدار جذب الكل را افزايش ميدهند) نيز در سرعت جذب الكل و تاثير آن، موثر ميباشند.
7- اگر الكل همراه با ديگر قرصهاي روانگران (اكستازي) مـصرف گـردند قدرت سركوبگري الكل افزايش يافته و ميتواند بسيار خطرناك باشد.
8- افراد الكلي: افرادي كه بطور مستمر الكل مصرف مي كنند، نسـبـت به آن مقاومت پيدا كرده و در واقع بدنشان به مصرف الكل سازگاري پيدا مي كند. بـنابـراين بـراي ايـجاد حالت مستي به الكل بيشتري نياز دارند زيرا:
كبدشان در پي سازش، آنزيم تجزيه كننده بيشتري ترشح ميكند فعاليت نورونهاي دستگاه عصبي و مغزشان افزايش مي يابد راه هاي دفع الكل، اثرات زيانبار كوتاه مدت و بلند مدت...

راه هاي دفع الكل
الكل از 4 طريق دفع ميگردد:
كـليـه 5 درصـد الـكل را از طريق ادرار از بـدن خارج مي كند ششـهـا 5 درصـد الـكـل را از طـريـق بـاز دم خـارج مي كنند مقدار بسياراندكي از طريق تعريق دفع ميگردد قسمت اعظم الكل توسط آنـزيمـهاي كـبد اكسيد شـده و به اسـيـد استـيـك، دي اكسيد كربن و آب تبديل مي گردد
بطور متوسط يك انسان معمولي قادر است 15 ميلي ليـتـر الـكل را در طـي يـك ساعت دفع كند.

ميزان غلظت الكل خون
با اندازه گيري ميزان الكل موجود در خون فرد ميتوان تعيين كـرد چه ميزان فرد تحت تاثير الكل مي باشـد. در زيــر حالات ايجاد شده در فرد بر اساس ميزان درصد الكل درون خون بيان گرديده است:
مرحله نشاط آور (%0.12-0.03): افزايش اعتماد بنفس و شجاعت فرد، فرد پر حرف تر و اجتماعي تر مي شـود، دقـتـش كـاهش مـي يـابد، چـهره افـروخته، قضاوتش مختل مي گردد، معمولا اولين جمله اي كه به ذهنش ميـرسـد را بـيان ميكند، در حركات ظريف مانند نوشتن دچار مشكل مي شود.
مـرحله برانگيختگي (%0.25-0.09): خـواب آلـوده، در درك و بـخـاطـــر آوردن موضوعات گذشته دچار مشكل مي گردد، واكـنش وي در بـرابـر مـحركات كاهش مي يابد، حركات بدن ناهماهنگ مي شـود، بـيـنايـي مخـتـل مـي شــود. حـس چشايي و شنوايي كاهش مي يابد.
مرحله سرگشتگي (%0.30-0.18): فرد گيج و مـبهوت است، شـايـد نـدانـد كجاست و مشغول چه كاريست، سرگيجه دارد و تلوتلو مي خـورد، بـيـش از حد احـساساتي، خشن و يـا مـهربان مـي گـردد، خـواب آلـوده اسـت و درد را ديـرتـر احسـاس ميكند، حركات ناهماهنگ است، قادر به گرفتن شيئ كه به سـمتـش پرتاب ميگردد نيست.
مرحله بهت (%0.4-0.25): قادر به حركت نيست، به محـركات واكنش نشان نمي دهد، قادر به نشستن و ايستادن نيست، استفراغ مي كند، مـمكن است بيهوش گردد.
مرحله كما (%0.50-0.35): فرد بيهوش است، احساس شديد سرما،تنفس كم عمق و آهسته ميگردد، ضربان قلب كاهش مي يابد، امكان مرگ وجود دارد.
مرحله مرگ: ميزان 0.50 درصد و يا بيشتر الكل در خون سبب مرگ مي گردد.

اثرات كوتاه مدت الكل بر بدن
ارتـباطهاي بين سلولهاي عصبي تداخل كرده و فــعـالـيـت گـذرگاه هاي مـحـرك عـصبـي را ســركـوب و گـذرگاه هـاي بازدارنده عصبي را افزايش مي دهـد. در كـل يك سركوبگر دستگاه عصبي مي باشد. اتساع مردمك چشم، افزايش ضـربان قـلب، بـي خـوابـي، تـهـوع و اسـتفراق، سرگيجه،احـساس بـي قـراري، خستـگي و اضطراب، جـريـان خـون ســطحي افزايش يافته كه موجب تعريق بدن ميـشود امـا
جريان خون عضلاني را كاهش داده و موجب درد عضلاني ميـگردد. اعتـماد بنفس و شجاعت فرد افزايش مي يـابـد.
كنترل رفتاري كاهش يافـتـه و مـمـكن اسـت فرد دست به عملي زده و يا حرفي بزند كه بعدا پشيمان گردد. فرد اجتماعي تر مي شود. تـعادل بدن كاهش مي يابد، قوه تشخيص فرد كاهش مي يابد، واكنش هاي كند به محركات. چـون سبب دفع آب بدن ميگردد، ايجاد تشنگي و نياز به دفع ادرار افزايش مييابد. مـيـدان ديـد فرد كاهش يافته و گويي دچار نزديك بيني مي گـردد و تنـها اشـيـاء و افراد نزديك بخود را ديده و به آنها توجه ميكند.

اثرات بلند مدت(افراد الكلي)
از دست دادن حافظه، تغيير شخصيت، اختلال در سيستم عصبي،مشكلات پوسـتـــي، اسهال، سوء تـغـذيـه، مشـكـلات مـالي و خـانـوادگـي، رفتـار خـشونت آمـيــز، اضـطـراب و افسردگي شديد، آسيب به مخاط بيني، آسيب دائمي به كبد و مغز، سرطان سيـنه، حنجره، لب و مري، سقط جنين، ناباروري، بي ميلي جنسي، زخم معده، فشـار خــون بالا و سكته قلبي، كم خوني، تورم كبد، اختلال در سيستم ايمني بدن،خود كشي.
نكته: در صورت مصموميت فرد به الـكل، نه نـوشيـدن قـهـوه و يـا دوش آب سـرد و ديــگر اعمال كارساز نمي بـاشد. تـنها زمان نياز است تا الكل بطور كامل از بدنشان دفع گردد. اين زمان معمولا 10 ساعت بطول مي انجامد. در صورت مصموميت شديد حتما بيمار را به بيمارستان منتقل كنيد.
در پايان به خاطر بسپاريد كه الكل يك سم ميباشد و نه يك نوشيدني نشاط آور.
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 



آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد ...
ياد آنان گرامي . شايد ما ذره اي ميهن پرستي را از آنان بياموزيم.

 

  • من به ايراني بودن خودم افتخار مي‌كنم چون ما ايراني‌ها از همه ملل در راه ساختن خودم و كشورم و دنيا بيشتر تلاش مي‌كنيم و هر روز ساعت‌ها كار مفيد مي‌كنيم.
  • من به ايراني بودن خودم افتخار مي‌كنم چون ما ايراني‌ها از همه ملل بيشتر در راه توليد علم و فرهنگ تلاش مي‌كنيم.
  • من به ايراني بودن خودم افتخار مي‌كنم چون ما ايراني‌ها از همه ملل بيشتر اخلاق را در رابطه با خود، هم وطن، هم‌نوع و طبيعت، حيوانات و گياهان اطراف رعايت مي‌كنيم.
  • من به ايراني بودن خودم افتخار مي‌كنم چون ما ايراني‌ها كمترين ميزان فقر، كمترين ميزان بي‌سوادي، بيشترين ميزان توليد، كمترين ميزان جرم و جنايت و كمترين ميزان اعتياد را داريم.
  • و مانند آن.....

شايد ايران زماني تاريخ افتخارآميزي داشته ولي تاريخ چهارصد سال گذشته را بررسي مي‌كنيم متوجه مي‌شويم ايران:

  • يكي از منفعل‌ترين ملل بوده‌است كه در مقابل هر اتفاقي تسليم حوادث و خواست ديگران بوده است.
  • از علم دنيا كه در اين مدت توليد شده است كمترين سهم را داشته ايم. ما يك صدم جمعيت دنيا را داريم اما حتي به اندازه يك درصد خودمان هم علم و فرهنگ و محصول توليد نكرده‌ايم. انتظار مي‌رود از هر هزار دانشمند و فرهيخته عالم حداقل ده تاي آنها (يك درصد) ايراني باشد كه حتي يكي هم ايراني نيست!
  • از نظر ضريب هوشي در قسمت‌هاي پايين جدول قرار داريم (در يك مطالعه در بين صد كشور مورد بررسي از نظر متوسط ضريب هوشي ايران رتبه هفتاد و هشتم را دارد!) البته با‌هوش نبودن گناهي نيست اما وقتي كه باهوش نباشي و به فرض باهوش بودن فعاليت نكني آن گاه خيلي خطرناك است، مثل شاگرد مدرسه‌اي كه هوش معمولي داشته باشد مي‌ماند كه با فرض نابغه بودن درس خواندنش را تعطيل كند!
  •  كمترين توليد ملي محصولات و خدمات را داشته‌ايم.
  • در اكثر اتفاقات سرنوشت‌ساز متضرر شده‌ايم. (اين كه بعضي ايراني‌ها مي‌گويند كه ما ملت باهوشي هستيم من نمي‌دانم اين چگونه ملت باهوشي است كه هميشه سرش كلاه مي‌رود)
  • نخبه‌ها و زحمتشكان خودمان را به راحتي تنها مي‌گذاريم و (به بهانه پاره‌اي اشتباه‌هاي آن‌ها) تلاش‌هايشان را فراموش مي‌كنيم و اجازه مي‌دهيم تا در تنهايي نابود شوند. از اميركبير بگير تا برسي به قائم‌مقام و مدرس و حتي رضاشاه و مصدق و همين اخيراً هم رزمندگان جنگ عليه عراق.
  • كمترين تلاش را در بهبود وضع خود مي‌كنيم و تمام چشممان به شانس، نفت و نخود (!) و منابع طبيعي است.
  • در عدم رعايت اخلاق نسبت به همنوع، هموطن و طبيعت داريم كم‌كم ركورددار مي‌شويم.
  • در اثر بي‌عرضگي، كم‌هوشي و كم‌كاري و تنبلي خودمان هزار جور بلا سرمان مي‌آيد و همه را تقصير تقدير، بلاياي طبيعي، سرنوشت و صدام و اين رژيم و آن رژيم و انگليس و شوروي،‌ آمريكا و اروپا مي‌اندازيم.

اگر ما ايراني‌ها به جاي:

  • حرف‌هاي بي‌اساس و مسخره‌اي مانند ادعاي ثروتمند، باهوش، با فرهنگ، با استعداد بودن
  • افتخار كردن به تاريخ مبهم و بسيار دورمان
  • انداختن همه تقصيرها بر عهده تقدير و طبيعت و كشورهاي ديگر و رژيم‌هاي سياسي مختلف
  • در انتظار شفاعت و تقدير و ... بودن

سعي مي‌كرديم از طريق:

  • كار و تلاش و افزايش توليد
  • افزايش علم و آگاهي
  • همكاري و همياري با همكار، هموطن و همنوع
  • رعايت اخلاق

وضعيت را بهبود ببخشيم، آنگاه احتياجي به نبش قبر تاريخ و ادعاهاي بعضاً خنده‌دار نداشتيم و به جاي اين حرف‌ها مي‌گفتيم:

 ما به مدد تلاش در زمينه‌هايي از بهترين‌ها هستيم و در ساير زمينه‌ها نيز به زودي جزو بهترين خواهيم شد!

قرآن كريم: خداوند سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي‌ دهد مگر به توسط خود ايشان.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

وی تحصیلات خود را در مدرسھ انتصاریھ، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطھ را

گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تھران ادامھ تحصیل داد و در سال ١٣٣۶ در رشتھ الکترومکانیک فارغالتحصیل شد و

. یکسال بھ تدریس در دانشکدةفنی پرداخت

وی در ھمھ دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال ١٣٣٧ با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز بھ امریکا

اعزام شد و پس از تحقیقاتعلمی در جمع معروفترین دانشمندان جھان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه

امریکا برکلی- با ممتازترین درجھ علمی موفق بھ اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 4:39 قبل از ظهر  توسط محمد رضا  | 

آيا تاكنون فكر كرده‌ايد شخصيت‌هاي نام‌آور دنيا كه همه آنها را مي‌‌شناسند و اغلب از ثروتمند‌ترين‌هاي جهان هستند كار خود را با چه شغلي آغاز كردند و در ابتدا چه كاره بودند؟ بسياري از آنها شغل‌هايي داشتند كه هيچ ارتباطي با حرفه كنوني‌شان نداشت و بعضي ديگر به كارهايي آنچنان ابتدايي مي‌‌پرداختند كه برخي از ما انسان‌هاي گمنام و معمولي، انجام آن را دون شان خود مي‌‌دانيم.

راد استوارت : Rod Stewart

خواننده سرشناس انگليسي در هاي‌گيت در شمال لندن به دنيا آمد و پدر و مادرش روزنامه‌فروشي داشتند. راد استوارت مدتي با باشگاه‌هاي (سلتيك) و (برنت فورد) كار مي‌‌كرد بعد (گوركن) شد. در اوايل دهه شصت با (ويز جونز) خواننده فولكور آشنا شد و به موسيقي روي آورد و يك خواننده خياباني شد. او دور اروپا سفر مي‌‌كرد و آواز مي‌‌خواند و پول جمع مي‌‌كرد. جالب است بدانيد كه يك بار به جرم ولگردي از اسپانيا اخراج شد.

مايكل دل : Michael Dell

موسس و رييس شركت سهامي كامپيوتري DELL در يك رستوران چيني ظرفشور بود و ساعتي 2/5 دلار دستمزد مي‌‌گرفت. او از اين تجربه‌اش به نيكي ياد مي‌‌كند و مي‌‌گويد: بهترين بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمي زودتر به رستوران مي‌‌رفتم مي‌‌توانستم نهايت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار مي‌‌كرد و به هر كسي كه از در رستورانش وارد مي‌‌شد اهميت مي‌‌داد.

شون (ديدي) كومبز : Sean (Didi) Combs

هنرپيشه و خواننده آمريكايي (روزنامه‌ پخش‌كن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شايد هرگز فكر نمي‌‌كرد اين شغل آغازي براي رسيدن به وضعيت كنوني اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود.

پول پوت : Pol Pot

كامبوجي قبل از اين‌كه يك خيانت‌كار جنگي معروف و جهاني شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جواني در رشته نجاري و مهندسي راديو تحصيل مي‌‌كرد و بالاخره يك (معلم) شد و در يك مدرسه خصوصي در (پنوم پنه) تدريس مي‌‌كرد ولي به خاطر گرايش به كمونيسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پول‌پوت) تغيير داد و عضو فدايي حزب كمونيسم كامبوج شد. سال‌ها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حكمراني بيش از يك ميليون كامبوجي را كشت.

اوپرا وينفري : Oprah Winfrey

مجري سرشناس آمريكايي در (مي‌‌سي‌سي‌پي) به دنيا آمد. پدر و مادرش بيش از حد جوان بودند و به همين خاطر مادربزرگش به او رسيدگي مي‌‌كرد. او از سه سالگي خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به كليساي محلي فرستاد. او مي‌‌توانست آيات انجيل را به خوبي از حفظ بخواند. در شانزده سالگي يك روز در مسابقه راديويي شركت كرد و برنده يك ساعت مچي شد. وقتي براي گرفتن جايزه خود به ايستگاه راديويي شهر رفت، مطلبي را براي تهيه‌كنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان (خبرنگار) استخدام شد.

تري هچر : Terry Hatcher

هنرپيشه هاليوود در پنج سالگي توسط شوهر خاله‌اش مورد آزار قرار گرفت و به همين‌خاطر مبتلا به مشكلات روحي شد. وقتي كمي بزرگ‌تر شد به تحصيل در رشته بازيگري پرداخت ولي اولين شغل هچر در سال 1984 شغلي عجيب بود. او (تشويق‌كننده) تيم راگبي (سان فرانسيسكو )49 بود و به خاطر آن پول مي‌‌گرفت.

آدولف هيتلر : Hitler


در كودكي به مدرسه كليسا مي‌‌رفت و آرزو داشت كشيش بشود ولي در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بيرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولي به دليل بدقول بودن دو بار از آكادمي هنرهاي زيباي وين اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگين شب‌ها را در پانسيون مي‌‌گذراند و براي پول درآوردن (نقاشي) مي‌‌كرد و كارت پستال مي‌‌كشيد. اگر جنگ جهاني اول شروع نمي‌‌شد شايد او يك نقاش شكست‌خورده مي‌‌شد.
ولي پس از شروع جنگ هيتلر قلم را كنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پيوست. او آنقدر از جنگ لذت مي‌‌برد كه چند سال بعد تصميم گرفت يك جنگ ديگر به راه بيندازد.

سيلوستر استالونه : S.Stalone

هميشه آدم خشني بود. او زماني (جاروكش قفس شيرها) بود. در پانزده سالگي همكلاسي‌هايش مي‌‌گفتند او بيش از همه احتمال دارد كه زندگيش را روي صندلي الكتريكي به پايان برساند. او بعدها با فيلم (راكي) به شهرت جهاني دست يافت.

جنيفر لوپز : J.Lopez

مدتها قبل از آن‌كه به خوانندگي روي آورد و تبديل به يك ستاره شود هر روز لباس ساده‌اي بر تن مي‌‌كرد و به دادگستري مي‌‌رفت تا به شغل خود بپردازد چون او يك (مشاور قضايي) بود.

بنيتو موسوليني : Mosilini

ديكتاتور فاشيست ايتاليايي براي يك روزنامه كار مي‌‌كرد و داستان دنباله‌دار مي‌‌نوشت. يكي از داستان‌هاي او (معشوقه كاردينال) نام داشت كه داستان اندوهبار يك كاردينال قرن هفدهمي و معشوقه‌اش را بيان مي‌‌كرد.

فيدل كاسترو : Fidel Castro

شايع است كه (فيدل كاسترو) رهبر كوبا (بيسباليست) بود و براي يكي از تيم‌هاي مهم ليگ آمريكا بازي مي‌‌كرد ولي اين گفته اشتباه‌است. حقيقت اين است كه كاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولي بيسبال كار مي‌‌كرد. او در سال 1946 در مسابقات بيسبال دانشگاه‌هاي حقوق هاوانا مسئول پرتاپ توپ بود و آن كار ساده را هم بد انجام ميداد. نكته اين‌جاست كه به گفته خودش به دانشگاه نرفته بود كه توپ بازي كند بلكه رفته بود تا علم (حقوق) بياموزد.

بيل گيتس : Bill Gates

فکر نمي‌کنم فردي در جهان وجود داشته باشه که "بيل گيتس" رو نشناسه. مردي که سالهاي متوالي ثروتمندترين مرد جهان بود(جايي خوندم که امسال ثروتمندترين مرد جهان فرد ديگري شناخته شده). بيل گيتس در عمارت كنگره واشنگتن پادو بود.

ويليام واتكينز : William D. Watkins

رييس فعلي تكنولوژي Seagate در شيفت شب يك بيمارستان رواني كار مي‌‌كرد. كار او اين بود كه مراقب بيماراني كه از كنترل خارج مي‌‌شدند باشد.

بيل موري : Bill Murray

كمدين آمريكايي بيرون يك بقالي مي‌‌ايستاد و شاه بلوط مي‌‌فروخت. او مدتي نيز پيتزا‌فروشي كرده است.

راش ليمبو : Rush Limbaugh

مجري معروف راديويي آمريكا كفش واكس مي‌‌زد.

رابين ويليامز : Robin Williams


هنرپيشه و كمدين معروف و محبوب هاليوود پانتوميم خياباني اجرا مي‌‌كرد.

تامي هيل فايگر : TOMMY HILFIGER

از طراحان بنام و معروف لباس كه لباس‌هاي طرح او امروزه بر تن بسياري از اهالي سرشناس هاليوود ديده مي‌‌شود، زماني كه هيچ فروشنده‌اي حاضر نشد شلوارهاي جين طرح او را در مغازه‌اش بگذارد و به فروش برساند در كنار خيابان و پشت يك وانت آنها را مي‌‌فروخت.

جري سينفلد : Jerry Seinfeld

كمدين، هنرپيشه و نويسنده آمريكايي تلفني لامپ مي‌‌فروخت.

دمي مور : Demi Moore

كه سال‌هاست دوستدارانش براي گرفتن امضا از او هم به او دسترسي ندارند؛ زماني براي يك مغازه ظروف كرايه كار مي‌‌كرد.

جنيفر انيستون : Jennifer Aniston


پيش‌خدمت رستوران بود.

براد پيت : Brad Pitt

شوهر سابق جنيفر انيستون و همسر فعلي آنجلينا جولي يخچال حمل مي‌‌‌كرد.

گارت بروكس : Garth Brooks


چند ماه قبل از اين‌كه ركورد جهاني را در موسيقي بشكند، فروشنده يك مغازه چكمه‌فروشي بود.

جك نيكلسون : Jack Nicholson


بازيگر قديمي هاليوود در پستخانه كار مي‌‌كرد.

استفان كينگ : Stephen King

نويسنده، در يك مدرسه (سرايدار) بود و وقتي داشت كمدهاي دانش‌آموزان را تميز مي‌‌كرد داستان اولين رمانش به ذهنش خطور كرد.

هريسون فورد : Harrison Ford


نجاري ميكرد و به اين كار خيلي علاقه داشت. او هنوز هم هر وقت فرصتي داشته باشد به چوب و نجاري روي مي‌‌آورد.

دن براون : Dan Brown

نويسنده رمان معروف (رمز داوينچي) كه قبل از ساخته شدن، فيلم آن به زبان‌هاي مختلف ترجمه شده بود، در يك دبيرستان به (تدريس) مشغول بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كريت بلندترين سد جهان براي 550 سال

سد كريت
سد وزني - قوسي كريت در نزديكي طبس كه در سال 1350 ميلادي احداث گرديد، با ارتفاع 60 متر تا اوايل قرن بيستم بلندترين سد جهان بوده است

سد وزني - قوسي كريت در نزديكي طبس كه در سال 1350 ميلادي احداث گرديد، با ارتفاع 60 متر تا اوايل قرن بيستم بلندترين سد جهان بوده است و مي‌تواند به عنوان يك نمونه عالي مهندسي ارزش غريزي و طراحي و ساخت بهينه سد، الهام دهنده مهندسين آب در سراسر جهان باشد كه مهمترين چالش‌هاي بشر در قرن بيست ويكم را در پيش رو دارند. بر اساس فلسفه مهندسي ارزش در هر پروژه‌اي هزينه‌هاي غير ضروري وجود دارد و بنظر مي‌رسد در سد كريت با تكيه بر خلاقيت و كار گروهي هزينه‌هاي غير ضروري به حداقل ممكن كاهش داده شده‌اند.

مهندسي ارزش
مهندسي ارزش، تكنيك مديريتي كه كارآيي آن در عمل به اثبات رسيده و با برخورد سيستماتيك و نظام يافته براي ايجاد تعادل ميان هزينه، اتكا پذيري و عملكرد يك محصول يا پروژه يا خدمت مورد نظر تلاش مي‌كند. توسعه مفاهيم مهندسي ارزش به مايلز و كارخانه جنرال الكتريك در پايان جنگ جهاني بازمي‌گردد. كمبود مواد اوليه در جريان جنگ جهاني دوم و بكارگيري مصالح جايگزين ارزان‌تر با كيفيت بهتر موجب گرديد مايلز مسئول يك طرح تحقيقاتي در اين زمينه شود. براي مثال مي‌توان به ساخت چرخنده پمپ‌هاي زيرآبي با يك سوم هزينه ولي با بهبود كيفيت و كاركرد اشاره نمود. نكته جلب اين بود كه در موارد زيادي بهبود كيفيت و كاهش هزينه مشاهده گرديد. پـس از جنـگ، مدير بخـش تداركات Ericher وMiles براي جستجوي مكانيزمي براي نهادينه كردن افزايش كارايي هم عقيده بودند. تحقيقات از سال 1947 تا 1952 به منظور توسعه روشي براي شناسايي و حذف هزينه‌هاي غير ضروري انجام گرفت. اولين سمينارهاي مهندسي ارزش در سال 1952 در كارخانه جنرال الكتريك برگزار شد. نياز به كمك از كليه بخش‌هاي كارخانه درگير در توليد و فروش محصول موجب سازماندهي يك تيم چند رشته‌اي منظوره گرديد. تشكيل اين تيم با موفقيت آني مواجه شد. در برخي موارد 60 تا 80 درصد هزينه‌ها صرفه جويي گرديد ولي ميزان صرفه جويي در بيشتر موارد در حدود 5 تا 10 درصد بود.
در سال 1954 برنامه تحليل ارزش در سازمان كشتيراني نيروي دريايي آغاز گرديد و آن ‌را مهندسي ارزش نام‌گذاري كردند. بدنبال نيـروي دريايي،‌ نيـروي هـوايي و زمينـي نيـز برنامـه‌هاي مهندسي را راه‌اندازي كردند. توسعه و رشد مهندسي ارزش نشان مي‌دهد كه پس از آنكه كارفرمايان مهندسي ارزش را در يك پروژه اعمال مي‌كردند، اغلب آنرا در پروژه‌هاي ديگر هم بكار مي‌گرفتند. برنامه‌هاي تشويق پيمانكاران وزارت دفاع به ارائه راهكارهاي براي شناسايي و حذف هزينه‌هاي غير ضروري در ابتدا با عدم موفقيت مواجه گرديد.

محورهاي مهندسي ارزش
مهندسي ارزش را مي‌توان بصورت خلاصه كار گروهي خلاقانه و نظام‌يافته تعريف نمود. بنابراين محورهاي اصلي اين تكنيك مديريتي عبارتند از:
- كار گروهي (Team Working) بوسيله تيمي شامل كارفرما، مشاور، پيمانكار، كارشناسان كليدي، بهره‌برداران و نماينده كاربران
- انگيزش خلاقيت و نوآوري
- برنامه كاري نظام يافته كه كارآيي آن در عمل اثبات شده است.
به عبارت ديگر مهندسي ارزش: 
- سيستم محور است 
- متكي بر تيم چند رشته اي مي باشد
- متكي بر هزينه هاي طول عمر است
- بر كاركرد متكي است
- بازنگري طراحي نيست
- پروسه ارزان سازي با قرباني كردن قابليت‌ها و كاركردها نيست
- يك الزام در تمامي طراحي‌ها نيست
- يك مطالعه در راستاي كنترل و تضمين كيفيت نمي‌باشد. 
- مطالعه بهينه‌يابي نيست (بهينه‌يابي در چارچوب صورت مي‌گيرد در حاليكه در مهندسي ارزش تغيير چارچوب‌ها مي‌تواند در دستور كار قرار گيرد)
برنامه كاري مهندسي ارزش (VE Job Plan) الهام گرفته از گام‌هايي است كه مخترعين مانند اديسون، برادران رايت و ... بكار گرفته‌اند. بنابراين مخترعين بنوعي مهندس ارزش محسوب مي‌شوند ولي در حقيقت مهندس ارزش غريزي. لازمه مهندسي ارزش غريزي توان و دانش فني نادر و فوق العاده و نبوغ است كه در همه كارشناسان نمي‌توان انتظار داشت.

سد وزني - قوسي كريت در نزديكي طبس كه در سال 1350 ميلادي احداث گرديد، با ارتفاع 60 متر تا اوايل قرن بيستم بلندترين سد جهان بوده است و مي‌تواند به عنوان يك نمونه عالي مهندسي ارزش غريزي و حداقل نمودن هزينه‌هاي غير ضروري ارائه گردد.

2- بلندترين سد جهان براي 550 سال
سد كريت در يك درة بسيار تنگ، در يك منطقه كوهستاني در 30 كيلومتري كوير نمك در سال 730 شمسي احداث گرديد (شكل 1). اين سد قوسي ـ وزني كه در 42 كيلومتري طبس قرار دارد، به خاطر ارتفاع استثنايي 60 متر كه تا اوايل قرن بيستم يك ركورد جهاني محسوب مي‌گرديد، قابل تأمل مي‌باشد. طول تاج تنها 80 درصد ارتفاع سد و ضخامت آن 2/1 متر مي‌باشد. برخلاف سدهاي وزني شيب پايين دست قائم و شيب بالا دست آن مايل مي باشد. اين مسئله ظاهراً به علت صعوبت دسترسي به پايين دست سد مي‌باشد. مانند ديگر سدهاي ايران مصالح سد، سنگ و ساروج (تركيبي از آهك، خاك رس، خاكستر و آب) است. اين مصالح به ساروج خصوصياتي مشابه خاكسترهاي آتشفشاني مي‌دهند. آجرهاي مربعي شكل به ابعاد 37 سانتيمتر در آخرين مرحلة احداث حدود 150 سال پيش مورد استفاده قرار گرفت 1994) (Schnitter, (Gobolt, 1973) .
اين سد آب رودخانه كريت را براي مزارع روستايي كريت تنظيم نموده است. اين روستا در 26 كيلومتري پايين دست محل سد قرار دارد. بعد از سد، رودخانه از يك دره تنگ به طول 5 كيلومتر عبور مي‌كند و سپس وارد دشت مي‌شود. قبل از آنكه يك جاده دسترسي به طول 13 كيلومتر در سال 1375 احداث شود، بيش از 10 ساعت كوهنوردي براي رسيدن به ساختگاه سد لازم بود؛ بنابراين كليه مصالح لازم در محل سد تهيه مي‌گرديد. يك چشمه كه داراي آب دائمي است منبع اصلي تأمين آب در حين احداث بوده است. آهك در محل توليد شده و به نظر مي‌رسد كه حتي غذا هم عمدتاً به وسيله شكار تأمين مي‌گرديده است. دره به خصوص در نيمه پايين بسيار تنگ است(عرض دره در بستر رودخانه 2 متر مي‌باشد). يك دره بسيار تنگ، با دسترسي سخت براي 5 كيلومتر در پايين دست ادامه مي‌يابد و درست در بالا دست محل ساختگاه سد قديمي دره باز مي‌شود؛ سد جديد پيشنهادي به ارتفاع 87 در 10 متري بالا دست سد، داراي طول تاجي معادل 193 متر است؛
در حالي كه طول تاج سد قديمي 50 متر مي باشد. زمين شناسي ساختگاه در رابطه با پايداري و آب بندي ـ مخزن همانطوري كه تجربه 650 سال بهره برداري از سد نشان مي دهد ـ رضايت بخش بوده است. مطالعات اخير نيز محل احداث سد قديمي را به عنوان بهترين ساختگاه برگزيده است. اين امر نشان مي‌دهد كه تمامي ساختگاهاي مناسب شناسايي و بدقت مورد بررسي و مقايسه قرار گرفته بودند. رسوب كم رودخانه كه قسمت عمده آب آن از چشمه تامين مي‌شد، نيز از مزاياي مهم ساختگاه است.

3- درس هايي از سد كريت
رودخانه كريت منبع عمده تأمين آب براي روستاي كريت است ( در حقيقت نام رودخانه از روستا گرفته شده است ). آورد سالانه رودخانه 8 م م م در محل سد و 5/9 م م م در محل ورود به دشت مي باشد. اين دهكده در نزديكي مرز كوير نمك قرار گرفته و واضح است كه آب در اين منطقه داراي ارزش حياتي است. احداث سد به حكومت مغولان در ايران نسبت داده مي شود؛ ولي با توجه به دور افتادگي منطقه طبس، به نظر مي‌رسد كه مهاجرت در اثر كشتارهاي مشهور مغولان در شهرهاي بزرگ و نياز به آب بيشتر، انگيزه و تخصص لازم براي احداث بزرگترين دستاورد بشر در سد سازي در قرون وسطي را ايجاد نموده است. در اين رابطه بايستي به اين مسئله اشاره نمود كه مغولان بسياري از سدها و ابينه‌هاي مهم آبي را تخريب نمودند و با طرح‌ريزي چنين بناي آبي عظيمي بسيار فاصله داشتند. به علاوه از زمان احداث، مردم دهكده كريت انحصاراً مسئوليت مرمت، نگهداري و بهره‌برداري از سد را به عهده داشتند. به علت تكنولوژي ابتدايي قرن سيزدهم، سازندگان ژرف بين و با فراست سد كريت، مجبور بودند با تكيه بر خلاقيت و نوآوري خود ساخت اين دستاورد مهم در سد سازي را به انجام برسانند.

3-1 انحراف رودخانه در هنگام احداث
به منظور اجتناب از احداث تونل انحراف (كه در آن زمان امكان پذير نبود)، سد بر روي يك طاق آجري در 10 متري بالاي بستر رودخانه احداث گرديد. قسمت پايين دست در يك فصل خشك و بعد از اتمام قسمت بالايي ساخته شد. در نتيجه در حين احداث، رودخانه از زير طاق عبور كرده و نيازي به سيستم انحراف نبوده است. همين روش 50 سال بعد براي احداث سد عباسي (يا طاق عباسي) در25 كيلومتري شمال شرق طبس بنحو بسيار هوشمندانه‌اي بكار گرفته شده است (شكل 2). كاركرد اصلي سد عباسي كاهش پيك سيـلاب‌هاي رودخانه نهرين برا ي حفاظت از شهر طبس مي‌باشد و بنابراين نحو احداث سد بر روي طاق همخواني بسيار خوبي با كاركرد اين سد تاخيري دارد. هم اكنون نيز سد بتنـي قوسي كوثر در جنوب ايران بر روي يك پل خرپاي، در حال احداث مي باشد. حجم بدنه سد 260 هزار متر مكعب خواهد بود و استفاده از اين روش موجب كاهش دوره احداث از 53 به 28 ماده به ميزان حدود 50 درصد مي‌گردد (خواجه موگهي، 1377). نكته مهم ديگري كه بايستي در مورد سد عباسي به آن اشاره نمود، اين است كه سد به معناي واقعي كلمه يك توسعه پايدار محسوب مي‌شود و مي‌توان انتظار داشت اين سد صدها و هزاران سال سيلاب‌هاي رودخانه نحرين را كاهش دهد. بنظر مي‌رسد تنها خطر كه مي‌تواند اين سد تاريخي را بنحو جدي تهديد مي‌كند فعاليت‌هاي توسعه‌اي باشد.

3-2 مقاومت در مقابل روگذري
سد سازان 50 سال قبل نمي‌توانستند سيلاب‌هاي نادر رودخانه را برآورد كنند و قادر به حفاري براي سرريز در سنگ نبودند. در نتيجه انتخاب قوسي بودن سد و مقاومت زياد ساروج در مقابل فرسايش، موجب مقاوم بودن سد در مقابل روگذري سيلاب گرديد.
راهبرد حاكم براي ايمن سازي سدهاي بزرگ در سيلاب‌هاي نادر بر كاهش ريسك روگذري به حدود صفر استوار گــرديده است. از طــرف ديگر با توجه به عدم قطعيت‌هاي مهندسي آب و ملاحظات اقتصادي، سازه‌ها بايستي به نحوي طراحي شوند كه بتوانند با سيلاب‌هاي بسيار بزرگتر از سيلابهاي طراحي تطبيق نموده و ايمن بمانند.
• از 1980 ميلادي، پوشش بتن غلطكي براي مقاوم سازي 70 سد خاكي موجود با سرريز ناكافي در آمريكا به كار گرفته شده است. اين روش كارآ و اقتصادي شناخته شده است(Hansen, 1999).

3-3 احداث مرحله‌اي
احداث سد كريت در 4 مرحله، از مصالح مورد استفاده به وضوح، مشخص است. درمرحله پاياني ارتفاع سد به ميزان 4 متر افزايش يافت. احداث مرحله‌اي ديگر مربوط به دوره صفويه و حدود سال 1000 شمسي مي‌باشد. احداث مرحله‌اي، نقش بسيار مهمي در افزايش عمر مفيد سد با توجه به رسوب‌گذاري ايفا نموده است. از طرف ديگر با توجه به عدم قطعيت‌هاي سازه‌اي، ژئوتكنيكي، هيدرولوژيكي و هيدروليكي و محدوديت‌هاي منابع و تكنولوژي اجرا احداث مرحله‌اي الزامي بوده است. مثال بارز اين مسئله، سد ساوه است كه در 700 سال پيش بر روي آبرفت‌هاي رودخانه‌اي احداث گرديد. اين آبرفت‌ها در اولين آبگيري سد شسته شده و اين امر موجب بدون استفاده شدن سد گرديد 1994) Schnitter,).
بولتن شماره 64 كميته بين المللي سدهاي بزرگ در بررسي‌هاي تاريخي به سد 14 متري Almansa در اسپانيا ـ كه ارتفاع آن نهايتاً به 21 متر افزايش يافت ـ به عنوان قديمي ترين احداث مرحله‌اي در جهان اشاره كرده است. اين در حالي است كه بند امير در فارس (با قدمت 2500 سال كه 1000 سال پيش افزايش ارتفاع داشت)، سد كريت و سدهاي قديمي ديگر ايران در اين رابطه داراي قدمت و ارتفاع بيشتري مي‌باشند.
چندين قرن از افزايش ارتفاع بند امير و سد كريت گذشته است، ولي اكنون در پروژه‌هاي عظيمي مانند سد Grand Dixence در سوئيس و Guri در ونزوئلا كه مايه افتخار تمدن امروز مي‌باشند از همان راهبرد استفاده شده است. افزايش ارتفاع سدها بيشتر به منظور تصحيح خطاهاي طراحي مانند تقويت، تعمير، افزايش اطلاعات پايه، افزايش ظرفيت سرريز، رسوب گذاري و افزايش نياز صورت گرفته است. احداث مرحله‌اي، نه تنها انعطاف پذيري و تطبيق پذيري پروژه‌هاي منابع آب را افزايش مي‌دهد، بلكه در كشورهاي جهان سوم كه نياز مبرم به سد وجود دارد، ولي منابع مالي محدودي در دست مي‌باشد، منافع قابل ملاحظه‌اي خواهد داشت.
با احداث مرحله‌اي و بررسي پاسخ طبيعت به تغييرات ناشي از سد، مي‌توان اثرات مخرب زيست محيطي سدها را حداقل كرد .(ICOLD,1988) متأسفانه بسياري از مهندسين سد ايراني از تجربيات ارزنده سد سازان قديم كشور، استفاده لازم را نكرده‌اند و اكنون احداث بسياري از سدهاي بزرگ كشور در حالي به اتمام مي‌رسد كه تنها درصد كمي از شبكه آبياري آنها احداث شده است.


3-4 توسعه پايدار
آورد سالانه و ماهانه رودخانه كريت داراي تغييرات ماهانه و سالانه نسبتاً كمي است (حداقل آورد سالانه در 50 سال، 50 درصد متوسط دراز مدت مي‌باشد). از طرف ديگر نياز كشاورزي در تمامي سال به علت اقليم خاص منطقه، وجود دارد. در نتيجه يك مخزن كوچك داراي اثر تنظيمي قابل ملاحظه‌اي است. مشخصاً اين امر مي‌تواند دليل اصلي احداث سد در مرحله اول و تنظيم آب كشاورزي براي بيش از 600 سال از طريق آبشستگي و افزايش ارتفاع باشد. در سدهاي قديمي بمنظور كاهش سرعت آب در مجراهاي خروجي از يك برج با آبگيرهايي در ترازهاي مختلف استفاده مي‌گرديد. برج آبگير سد كريت به ارتفاع 22 متر در فاصله 16 متري تكيه گاه چپ احداث شده و براي تخليه رسوب به وسيله آبشستگي مورد استفاده قرار گرفته است (شكل 4). 11 مجرا در فاصله‌هاي 2 متري و دو بازشدگي بر روي آبگير تعبيه شده‌اند. اين مجراها به وسيله تنه درختان در اواخر پاييز بسته مي‌شدند. يك راه دسترسي به برج آبگيري از پايين دست سد وجود دارد. در اوايل بهار اين مجراها از بالا به پايين باز مي‌شدند. باز‌كردن مجــــراها خطرناك بوده و در‌50 سال گذشته 2 نفر در حين اين كار كشته شدند.
روستائيان با اختلاط آب و رسوب از طريق برج آبگيري اقدام به تخليه رسوب مي‌كردند. حجم ورودي رسوب به مخزن سد كريت در طي 700 سال حدود 3 تا 5 ميليون مترمكعب برآورد مي‌شود. حجم رسوب موجود حداكثر 1 م م م برآورد شده است. بنابراين 2 تا 4 م م م رسوب كه چند برابر حجم كل مخزن است از مخزن به وسيله آبشستگي و به منظور تضمين توسعه پايدار،
از مخزن تخليه شده است. در 50 سال گذشته و به خصوص بعد از زلزله فاجعه بار سال 1357 طبس كه در جريان آن روستاي كريت به طور كامل تخريب شد و 50 درصد جمعيت كشته شدند، تخليه رسوب از مخزن متوقف گرديد و با تجمع رسوبات در مخزن جنگلي از درختان گز در مخزن سد به وجود آمد. در حال حاضر به نظر مي‌رسد با استفاده از فنون امروزي مانند آبخيزداري، احداث سدهاي رسوب‌گير و تخليه رسوب از مخزن به وسيله آبشستگي، عمر مفيد سد را بتوان براي صدها سال ديگر افزايش داد. اين گزينه نسبت به گزينه احداث سد بتني 87 متري در بالادست سد داراي پارامترهاي اقتصادي بسيار بهتري است. همانطوري كه تجربه سد كريت نشان مي‌دهد به منظور تضمين توسعه پايدار تمام نسل ها بايستي در مديريت منابع سهيم باشند.

3-5 پايداري سازه اي
ابعاد سازه‌اي سد كريت به شرح زير مي‌باشد :
ارتفاع: 60 متر، طول تاج: 50 متر، ضخامت تاج: 2/1 متر (ضخامت سد در 20 متر بالايي ثابت است)
ابعاد تقريبي ضخامت سد در بستر رودخانه: 10 متر
همانطور كه قبلاً نيز اشاره شده است، سد به صورت مرحله‌اي و با استفاده از مصالح مختلف احداث شده است، بنابراين پايداري سد در شرايط نادر مانند زلزله و روگذري‌هاي متعدد سيلاب، تعجب آور است. سد كريت زلزله مشهور طبس را با شدت 8/7 ريشتر (شكل 5) بدون كوچكترين خساراتي تجربه نموده است. 25000 نفر (50 درصد جمعيت) در اين منطقه (با تراكم پايين جمعيت) كشته شدند و دهكده‌هاي بسياري به طول كامل تخريب گرديد. با در دست بودن هندسه كامل سد،

 

تحليل‌هاي ديناميكي سد در زلزله سال 1978 مي‌توانند اطلاعات بيشتري در مورد رفتار ديناميكي سدهاي ساخته شده با مصالح بنايي، در اختيار قرار دهند.


4- نتيجه گيري
با توجه به مواردي كه در اين مقاله آورده شده است مي‌توان به سد تاريخي كريت به عنوان نمونه عالي مهندسي ارزش غريزي اشاره نمود:
• بديهي است كه اين سد حاصل كار گروهي بسيار هماهنگي بوده است. اين واقعيت كه اهالي دهكده كريت در آن واحد نقش كارفرما، مشاور، پيمانكار، بهره‌بردار و كاربر را ايفا نموده‌اند تكيه بر تيم تخصصي چند رشته‌اي در مهندسي ارزش را تداعي مي‌كند.
• احداث سد بر روي طاق براي حذف تونل انحراف حتي در قرن بيستم، يك نوآوري و روش ابتكاري و خلاقانه مي‌باشد. همچنين به كار‌گيري برج آبگير براي كاهش سرعت آب، استفاده از گزينه مقاوم در برابر سيلاب نمونه‌هاي عالي خلاقيت محسوب مي‌شوند.
• در سد كريت هزينه‌هاي سيستم انحراف، سيستم تخليه سيلاب و پرده آب‌بند به صفر كاهش داده شده است. ابعاد سازه‌اي نيز در حداقل ممكن انتخاب شده‌اند. بعلاوه با احداث مرحله‌اي اين هزينه‌ها در طول عمر سد پخش شدند. بنابراين هزينه‌هاي غير ضروري در اين طرح به حداقل كاهش يافته است.
• افزايش عمر مفيد سد بوسيله آبشستـگي رسوب و احداث مرحـله‌اي بوضوح نشـان دهنده ژرف بيني سازندگان سد در مورد هزينه هاي طول عمر مي‌باشد.
تنها در قرن 19 ميلادي بود كه مهندسين متوجه شدند كه توزيع فشار آب بر سدها بصورت مثلثي مي‌باشد. اين واقعيت بوضوح نشان مي‌دهد كه احداث سدهاي قديمي و بخصوص سدهاي بلند نياز به اراده، تفكر و تلاش سترگي داشته است. براي مثال تخريب سد كفرا در مصر در 4600 سال پيش آنچنان براي سد سازان مصري تلخ بود كه تا 800 سال بعد سد ديگري در مصر احداث نگرديد. براي مقايسه اين دوره مصادف با زمان احداث بسياري از اهرام مصر است كه از عجايب هفت‌گانه محسوب مي‌شوند. به علت نياز مبرم به آب و با توجه به فنون ابتدايي 700 سال قبل، سازندگان ژرف بين و دورنگر سد كريت مجبور بودند به منظور دستيابي به يكي از بزرگترين و تعجب آورترين دستاوردهاي بشردر سدسازي، بر خلاقيت، اراده و شجاعت خود اتكاء كنند. موفقيت آنان نه تنها مي‌تواند الهام دهنده و راهنماي بسياري از مهندسين آب باشد كه مهمترين چالش‌هاي بشر در قرن بيست و يكم را در پيش رو دارند بلكه بوضوح نشان مي‌دهد كه جامع‌نگري، خلاقيت و نزديكي با طبيعت جزء لاينفك مهندسي موفق سد مي‌باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات چند پل مشهور جهان

پل ها، یکی از سازه های مهم دنیا به شمار می روند. در این مطلب، مشخصات چند پل مشهور جهان را می خوانید.

Vasco da Gama.jpg

پل واسکودوگاما که از روی دهانه رود تاگوس بین ساکاوم و مونیجو در نزدیکی لیسبون، پرتقال می گذرد، با حدود 17200 متر طول، یکی از بلندترین پل های کابلی در اروپا به شمار می رود. این پل توسط آرماندو ریتو و با همکاری میشل ویرلوگو (که طراحی و ساخت پل میلاو را هم به عهده داشته است)، طراحی شده است. پل واسکودوگاما رسماً در 29 ماه مارس 1998 تنها کمی قبل از افتتاح نمایشگاه بین المللی اکسپو 98 و 500 سال پس از اکتشاف واسکودوگاما در راه اروپا به هند افتتاح گردید. این پل برای تحمل زلزله ای چهار برابر زلزله سال 1755 لیسبون که 7/8 ریشتر برآورد شده بود طراحی شده است. بلندترین دهانه آن 450 متر است و انتظار می رود 120 سال عمر کند. به خاطر طول زیادش، انحنا زمین نیز در نظر گرفته شده است تا پایه های آن بتوانند در محل صحیح خود قرار بگیرند.

Ponte Vittorio Emanuele II.jpg

پل ویکتور امانوئل II (Ponte Vittorio Emanuele II) که بر روی رود تایبر در رم، ایتالیا، ساخته شده، از انواع پل های قوسی است که در تاریخ 5 ژوئن 1911، در سالگرد اتحاد ایتالیا افتتاح گردید و به نام اولین شاه ایتالیا که با انضمام ونیز در سال 1866 و رم در سال 1870 به ایتالیا اتحاد این کشور را تکمیل نمود، نامگذاری شده است. این پل توسط انیو د روسی طراحی گردیده است. پل سنگی سه قوسی، چهار ستون – دو ستون در هر سمت - را به هم متصل می نماید و چهار مجسمه مرمر روی ستونهای قوس میانی، به نشانه اتحاد ایتالیا، آزادی، شکست ظلم و بیداد و وفاداری به قانون اساسی قرار گرفته اند. این پل توسعه طبیعی معماری کرسو ویتورو در رم می باشد.

Pont Laviolette.jpg

پل لاویولت (The Pont Laviolette) به افتخار موسس شهر تریوس-ریویرس - سیور د لاویولت - نامگذاری شده است. این پل یک پل ماشین رو با قوس کانتیلور (طره ای) است که بر روی رودخانه سنت لارنس بین تریوس-ریویرس در کبک، کانادا و بکن کور در کبک ساخته شده است. پل پونت لاویولت که در تاریخ 20 دسامبر 1967 افتتاح گردید، تنها پلی است که بر روی رودخانه بین مونت رئال و شهر کبک قرار دارد و بنابراین ارتباط مهمی را بین سواحل شمالی و جنوبی رودخانه فراهم می سازد. طول کل آن 2707 متر و بزرگترین دهانه آن 335 متر می باشد. پل فلزی مذکور دچار خوردگی نمی شود زیرا در فولاد بکار رفته در آن از عنصر نیوبیوم استفاده شده است.

Pont de Pierre.jpg

پل سنگی پونت د پیر پلی است قوسی، سنگی و ماشین رو، که روی رودخانه گارون در بوردو فرانسه قرار دارد. این پل بین سالهای 1819 و 1822 توسط کلود د شامپ و با همکاری جین-بپتیست بیلادل طراحی و ساخته شد. پل مذکور به دستور ناپلئون – در سال 1810 – و به منظور تسهیل رفت و آمد ارتشش از رودخانه بوردو در طول جنگ با اسپانیا، پرتقال و انگلیس ساخته شد. در سال 1811 مهندس کلود د شامپ وارد بوردو شد اما تا سال 1812 به عنوان مدیر پروژه ساخت پل معرفی نگردید. پروژه در سال 1814 با سقوط امپراطوری فرانسه و کناره گیری ناپلئون از قدرت، متوقف و تا 5 سال بعد، اجرای آن از سر گرفته نشد. پونت د پیر 487 متر طول دارد و دارای 17 دهانه است.

Glen Canyon Bridge.jpg

پل گلن کانیون در تقارن با سد گلن کانیون که بر روی رودخانه کلرادو و بر دهانه دریاچه پاول در نزدیکی پیج در آریزونا ساخته شده، برای ایجاد دسترسی ماشینی به هر دو ساحل رودخانه و تسهیل رفت و آمد کارکنان سد بین سالهای 1957 تا 1959 بنا گردید. این پل که توسط شرکت کیویت-جادسون پاسیفیک مورفی ساخته شد، در زمان بهره برداری در 9 فوریه 1959 بلندترین پل قوسی فلزی در جهان بود. طول عرشه پل مذکور 4/387 متر، دهانه قوس آن 313.3 متر، ارتفاع عمودی قوس آن 3/50 متر بوده و 213 متر از سطح رودخانه ارتفاع دارد.

Queensboro Bridge.jpg

پل کوئینز بورو – یا پل خیابان پنجاه و نهم – یک پل دو طبقه طره ای (کانتیلور) است که از روی رودخانه شرقی نیویورک سیتی می گذرد و منهتن را به دهکده کوئینز در لانگ آیلند سیتی را به هم متصل می کند. این پل همچنین از روی جزیره روزولت می گذرد. از سال 1838 پیشنهادات زیادی جهت ساخت پل برای اتصال منهتن به لانگ آیلند سیتی در دهکده کوئینز ارائه شد اما تا زمانی که اداره پل ها در این شهر تاسیس نشد، هیچکدام از طرحها مورد قبول واقع نشدند. پل فوق الذکر که در تاریخ 30 مارس 1909 افتتاح گردید – و در ابتدا به خاطر نام اولیه جزیره روزولت به نام پل جزیره بلک ول خوانده می شد – 08/1135 متر طول دارد و بزرگترین پل طره ای در جهان شناخته شده است.

Ohnaruto Bridge.jpg

پل اوناروتو پل معلق ماشین روئی است که کوبه را به ناروتو، توکوشیما در ژاپن متصل می سازد. پل مذکور که توسط هونشو-شیکوکو طراحی و در سال 1985 ساخته شده است، دارای دهانه اصلی به عرض 876 متر می باشد و اگرچه یکی از بزرگترین پل های جهان است، در مقابل پل آکاشی-کیاکو که بر روی همین مسیر ساخته شده، بسیار کوچک به نظر می رسد. عرشه اصلی این پل برای رفت و آمد اتومبیل ها و عرشه پائینی برای حرکت قطار در نظر گرفته شده بود اما راه قطار رو هرگز به اتمام نرسید.

Hernando De Soto.jpg

پل هرناندو د سوتو که در سال 1972 مورد بهره برداری قرار گرفت، یکی از دو پلی است که از روی رودخانه می سی سی پی در ممفیس، تنسی می گذرد. این پل قوسی فلزی ماشین رو، یک راه ارتباطی مهم است که 40 راه بین ایالتی را بر روی می سی سی پی به هم متصل می سازد. از آنجا که پل مذکور در گوشه جنوب شرقی منطقه زلزله خیز نیو مادرید – که یک منطقه زلزله خیز با ریسک بالا می باشد - قرار دارد، مقاوم سازی آن در برابر زلزله، به عنوان یکی از اولویتهای مهم در دستور کار اداره کل راههای فدرال آمریکا، اداره ترابری تنسی و اداره ترابری آرکانزاس قرار گرفت و در سال 2003 نیروهای مشترکی بکار گرفته شدند تا طرح بهنگام زلزله ای این پل را تهیه نمایند. این طرح عبارت بود از تعویض تکیه گاههای موجود با تکیه گاههای غلتکی، مقاوم سازی شالوده ها و ستونها، بزرگتر کردن سر ستونها، اصلاح دیواره جان، تعویض یا مقاوم سازی بادبندهای جانبی، مقاوم سازی قابهای متقاطع، مقاوم سازی خرپاها و جابجائی درزهای موجود با درزهای انبساطی مفصل گردان مدولی.

Detroit Superior Bridge.jpg

پل دیترویت علیا که از رودخانه کویاهوگا گذشته و پائین شهر کلولند در اوهایو را به گوشه غربی شهر متصل می نماید، در زمان افتتاحش در سال 1918 بزرگترین پل دو طبقه بتنی در دنیا بود. این پل دارای دهانهای به عرض 5/948 متر در دو طبقه است برای اصلاح ترافیک شهری در طبقه بالا و تراموای شهری در طبقه پائین و همینطور ایجاد پیاده روهای عریض طراحی گردید. بعد ها، طرح تعریض خیابان باعث کاهش عرض پیاده رو ها گردید اما در سال 2003 کمیته برنامه ریزی شهر کلولند تصمیم گرفت یکی از لاین های پل را تبدیل به یک پارک معلق نماید که در آن گردشگاههای پیاده، صندلی های دارای سر پناه و لاین های مخصوص دوچرخه سوار پیش بینی شده بود. تیم طراحی تشکیل شده بود از تیم معماری شهری، پارسونز برینکرهوف و کمیته هنرهای همگانی.

Fort Pitt Bridge.jpg

پل فورت پیت که از رودخانه مونونگاهلا می گذرد و در تقارن با تونل فورت پیت ساخته شده است، دروازه پیتز بورگ نام گرفته است. پل مذکور از نوع قوسی فلزی بوده و 9/367 متر طول دارد و طول دهانه اصلی آن 6/228 متر می باشد. این پل که در تاریخ 19 ژوئن 1959 به بهره برداری رسید، توسط جورج اس ریچاردسون طراحی و ساخته شده است. پل و تونل اخیراً توسط گروهی از کارشناسان انتخابی توسط HDR مورد بازسازی و ترمیم قرار گرفت و این عملیات در سال 2003 به پایان رسید. یکی از مهم ترین اجزاء بازسازی پل، الحاق حصار جدید پنسیلوانیا بود. حصاری باز تر که امکان دید وسیع تر و جالب تری را به افرادی که از روی پل عبور می کنند، می دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

برای همه گوشیهای موبایل

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط محمد رضا  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط محمد رضا  | 

Keep team sports tops strictly for the gym or the football field.

تي شرت هاي ورزشي واسه همون محيط هاي ورزشي زيبان ... به عنوان لباس بيرون چيز جالبي نيست

The first thing a woman notices is your shoes so take note and stick to simple classic black,dark honey or brown pairs

اولين چيزي که يه خانوم تو لباس شما دقت ميکنه کفشاتون هست

کفشهاي کلاسيک در رنگ هاي مشکي ..عسلي تيره و قهوه اي گزينه هاي مناسبي هست 

Narrow jeans are a big no no! Choose a loose fit or gentle boot cut style that comes over your shoes.

جين هاي خيلي تنگ که اصـــــلا .....

يه شلوار جين با سايز مناسب و راسته تا روي کفش بسيار انتخاب خوبي هست (اگه بهش يه کت سرمه اي و بلوز سفيد و کفش و کمربند عسلي تيره هم اضافه کنين که ديگه نور علي نوره..مترجم)

Why not team your suit jacket or blazer with a pair of casual jeans and a vintage t- shirt or a smart shirt.

امتحان کنين يه کت يا بليزر اسپرت و شلوار جين با  تيشرت يا بلوزي در رنگ ها يي مث سفيد يا زرشکي

Some trainers are made for running and others are for everyday use. Do not mix the two!

بعضي از کفش هاي اسپرت فقط واسه دويدن هست و بعضي هاشو ميشه جاهاي ديگه هم استفاده کرد ..اين دو تا رو قاطي نکنين

Even the buffest of males should steer clear of overly tight tops. It’s not a good look.

حتي آقايون خيلي خوش هيکل هم بايد از پوشيدن بلوز هاي خيلي تنگ اجتناب کنن ..اصلا ظاهر زيبايي نداره

A well fitting coat or jacket finishes off a look.

يه کت خوش دوخت و اندازه ..يه ظاهر شيک به شما ميده (يادتون باشه اون مارکي که هميشه روي لبه آستين کت دوخته ميشه و نام مزون توليد کننده کت  روش نوشته شده .. رو بايد از کت موقع پوشيدن جدا کنين..ضمنا سعي کنين براي گذاشتن موبايل و پول و خودکار و....از جيب هاي داخلي کتتون استفاده کنين و در صورت امکان دوخت سر جيب هاي بيروني کت رو باز نکنين و بزارين بمونه ..اين جوري کت شما ظاهر زيباتر و شيک تري خواهد داشت ) ..

Maintain your overall look by having a good quality hair cut.

هميشه مدل موتون رو مرتب نگه دارين

White socks with black shoes. NO!

جوراب سفيد با کفش تيره
هـــــــــــر گـــــــــــــز..

always wear eau de cologne..

ادوکلن فراموش نشه {يه شيشه کو چيک تو ماشين يا  تو جيبتون باشه ضرر نداره )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

خانم جواني در  سالن انتظار فرودگاهي بزرگ

منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود..

 بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره  و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت  شيريني خريد...  

 

اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم  با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.

کنار دستش .اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست  روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..  

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت  برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد  ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و  حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم

هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت .

ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه

وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟

آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد  و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد..

اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.

در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما

وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> 

 فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي

 خريده بود تو کيفش گذاشته بود.

 

اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي  شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود

در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اقاهه ميخوره

و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم  نداره 

چهار چيز هست که غير قابل جبران  و برگشت ناپذير هست .

 

سنگ بعد از اين که پرتاب شد

دشنام .. بعد از اين که گفته شد..

موقعيت .... بعد از اين که از دست رفت

 و زمان... بعد از اين  که گذشت و سپري شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

 

داستان مردي را که هرگز نمي شناختم 

شنيدم٬ که حتماً خدا مي خواست که اين

 داستان را بشنوم.

 

ا;و رئيس امنيت شرکتي بود

که باقيمانده اعضاي خود را

از حمله به برجهاي دوقلو دعوت کرده بود

 تا فضاي اداره خود را با آنها قسمت کنند.

با صدايي پراز وحشت داستان

اينکه چرا اين افراد جان سالم

بدر بردند و همکارانشان

کشته شدند را تعريف کرد.

تمام داستانها تنها چيزهاي کوچکي بودند.

شايد شما ميدانيد که مدير آن

شرکت بخاطر اينکه پسرش

مهدکودکش شروع شده بود

٬ آنروز دير به سرکار مي آيد.

شخص ديگري بخاطر اينکه آنروز نوبتش بود که کيک به سرکار بياورد٬ زنده مانده بود.

اما براي من جالبتر فردي بود

 که آنروز صبح يک جفت کفش

 قرمز نو مي پوشد.

او مسافت زيادي را تا محل کار طي مي کند٬ ولي درست قبل از رسيدن به محل کار پاهايش تاول ميزند. جلوي يک داروخانه مي ايستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همين زنده مي ماند.

بنابران حالا وقتي در ترافيک گيرکردم٬

 به آسانسور نميرسم٬ برميگردم تا تلفن

 را جواب بدم و...همه اين چيزهاي

کوچک که مرا ناراحت ميکنند...

با خودم فکر مي کنم که اينجا دقيقاً همانجائيست که خدا ميخواهد من در آن لحظه باشم.
اميدوارم که خدا با همين چيزهاي کوچک به برکت دادن شما ادامه دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

 

يعقوب ليث؛ عيار دلاور ايراني در مقام مفاخرت خود را از اولاد نوشيروان ساساني مي دانست: يعقوب بن ليث بن معدل بن حاتم بن كيخسرو بن اردشير بن قباد بن خسرو پرويز بن هرمزد بن انوشيروان.
( يعقوب ليث/ باستاني پاريزي)
شاه عباس کبير،پدر ملت
آنچه پيترو دلاواله ( جهانگردي ايتاليايي كه پنج سال در ايران به سر برده و با شاه عباس مصاحب بوده است) درباره اين پادشاه مي نويسد:

"...شاه عباس تنها بر ملت خود حكومت نمي كند. بلكه براي مردم ايران به منزله سرپرست و پدري مهربان است. نه تنها به رعاياي خود زمين و احشام مي بخشد؛ بلكه به هركه نيازمند باشد پول كافي مي دهد .... غلامان و خدمتگزارن خود را از خزانه خويش زن مي دهد و به آموختن هنري كه زندگاني ايشان را به كار آيد تشويق مي كند. به گمان من هيچ پدر خانواده اي به مهرباني اين پادشاه كه چندين ميليون نفوس را اداره مي كند ؛ در عالم نيست. البته رفتار ملاطفت آميز او با رعاياي عيسويش براي دين ما عيسويان مفيد نيست؛ زيرا بسياري از عيسويان فريفته مهرباني و نيك رفتاري ظاهري (!!) او مي شوند و مذهب خود را به پول مي فروشند..."
اينم از خودم در ادامه مطلب بالا:
يكي از بزرگترين اقدامات شاه عباس احتمالا باب كردن زيارت مرقد امام هشتم بود تا از حيف و ميل پولهايي كه ايرانيان صرف مكه رفتن مي كردند جلوگيري كند و پولهاي بي زبان لااقل در داخل كشور خرج شود.حديث هاي آنچناني در باب استحباب زيارت و وجوب بهشت بر زيارت كنندگان هم در اين دوره ايجاد شده است.انصافا اين سياستي مهم بوده است.



پروفسور حسابي...!
روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.



احترام به پدر
شاپور اول؛ شاهنشاه ساساني سه سال نخست پادشاهي خود را بدون تخت و تاج گذرانيد: پدرش اردشير بابكان - كه پادشاهي را به پسرش واگذاشته؛ خود عزلت گرفته بود- زنده بود و شاپور به احترام نام پدرش ؛ در اين سه سال تاجگذاري نكرد.(241-224)
(تاريخ مردم ايران/زرين کوب)

زماني مهدي بيگ شقاقي در وصف آغامحمدخان قاجار يك رباعي گفته بود كه:
نه جود ترا كه وصف عاليت كنم
نه فهم تو را كه حرف ؛حاليت كنم
نه ريش تو را كه ريشخندت سازم
نه خا.. تو را كه خا.. ماليت كنم
دستور توقيف مهدي بيگ خيلي سريع صادر شد و او به حرم عبدالعظيم پناه برد و بست نشست. البته كسي را گستاخي آن نبود كه متعرض بست نشيني شاعر شود؛ ولي آغامحمد خان گروهي را گمارد تا به محض خروج مهدي بيگ او را دستگير كنند. شاعر بينوا در بست ماند تا زماني كه جسد آغامحمد خان را از تفليس به ري آورده؛ طواف دادند. آنگاه از بست خارج شد.
( كلاه گوشه نوشين روان/ باستاني پاريزي)

بوران ( دختر حسن بن سهل) با مامون عباسي ازدواج كرد. در شب عروسي او ؛ مادربزرگ او در طبقي تكه هاي موم را به شكل مرواريد ساخته درون هريك كاغذي قرار داده بود ؛ بر كاغذ نام روستايي نوشته. زماني كه مامون به ميان سراي عروس رسيد؛ اين طبق را به پاي مامون ريختند و از اطرافيان مامون هركه مرواريدي به چنگ آورد؛ قباله روستاي ياد شده در كاغذ درون موم -مرواريد را به او فرستادند.
( تاريخ ايران/ زرين كوب)

زماني كه سرتيپ آزموده در محاكمه مصدق گفت " آدمي چون مصدق كه از صداي تفنگ مي ترسد و خدمت نظام انجام نداده است؛ چه دليل داشته كه سمت وزير دفاع را اشغال كند؟" مصدق جواب داد: " توهين نكن آقا! نه تنها از صداي تفنگ نمي ترسم؛ بلكه يك دولول دارم و حتي در احمدآباد يك كبوتر هم با آن زده ام و حالا هم اگر تفنگ بدهيد از اين نظاميهاي شما بهتر مي توانم به هدف بزنم."
(مصدق در محكمه نظامي/ جليل بزرگمهر)

در جنگ ايران و ليدي ( كورش كبير و كرزوس) در سخت ترين موقعيت؛ زماني كه پارسيها در اثر حملات مصريها ( كه جوشن پوش بودند) عقبنشيني آغاز كردند؛ كورش ملول شد و از پشت سر دشمن به سپاه مصريهاي حاضر در سپاه كرزوس حمله برد. اين حركت موفقيت آميز درآمد ولي در اين بين؛ يكي از مصريها كه لگدكوب اسب كورش شده بود؛ شمشير خود را به شكم اسب فرو برد و كورش از اسب افتاد؛ در حالي كه توسط دشمن شناخته شده بود. در اين وانفسا؛ يك سرباز ايراني ( از گارد كورش) از سر جان برخاست و از اسب پياده شد و كورش را بر اسب خود نشانيد. كورش سوار شد و چند تن ديگر نيز رسيدند و مصريان را عقب راندند. سپاه ليدي در هم شكست و سارد تصرف شد. آن سرباز به راستي گمنام نيز كشته شد.
(ايران باستان/ پيرنيا)

درستکاري سربازان شاه عباس
از سفرنامه پيترو دلاواله:
"...سربازان شاه (عباس كبير) به حدي درستكار و خوشرفتارند كه مردم دهكده هاي ايران بر خلاف رعاياي كشورهاي اروپا؛ هنگام لشگركشي از پيش ايشان نمي گريزند. بلكه بر خلاف؛ براي سپاهيان خوراكيها و هداياي گوناگون مي آورند و با كمال گشاده رويي و خرسندي نصرت و پيروزي ايشان را از خدا مي خواهند. زيرا مي دانند كه سربازان شاه يغماگر نيستند و از ايشان به هيچكس آزار و مزاحمتي نخواهد رسيد. من به چشم خود ديدم كه در بيابانها و راههاي خلوت؛ سربازان از رعايا ميوه و چيزهاي ديگر مي خريدند و هيچيك تخطي به اموال مردم نمي كرد."

؟؟؟
در سال 910 هجري قمري؛ هنگامي كه شاه اسماعيل بهادر سرسلسله صفوي در يزد بود؛ از سلطان حسين ميرزاي بايقرا نامه اي به او رسيد كه فتح عراق و فارس و كرمان را به شاه تبريك گفته بود. در اين نامه سلطان تيموري او را به جاي شاه اسماعيل؛ ميرزا اسماعيل ( چنانچه در خاندان تيموري رسم بود) خطاب كرده بود. پادشاه صفوي اين خطاب را توهيني به خود شمرد و به اين بهانه به شهر طبس ( كه در حوزه حكومتي سلطان حسين بايقرا بود) تاخت و هفت هزار تن از مردم آنجا را به جرم سني بودن از دم تيغ گذرانيد.
(زندگاني شاه عباس اول/ نصرالله فلسفي)

مصدق و قرارداد نفت
احسان نراقي از قول علي پاشا صالح نقل مي كند كه:
در بهمن ماه سال 1331 به اتفاق هاندرسون سفير امريكا در تهران نزد دكتر مصدق رفته و هفت ساعت تمام متن پيش نويس آخرين قرارداد نفت را (ميان انگلستان و ايران و به ميانجيگري امريكا) كه گويا قرارداد بسيار مناسبي نيز براي ايران محسوب مي‌شده است ؛ بررسي مي كنند. اما فرداي آن روز كه قرار بوده است كه قرارداد امضا شود؛ مصدق ميگويد من از عقيده ديشبم برگشته‌ام و نمي‌توانم اين فرارداد را پاراف كنم. و به اين ترتيب مذاكرات قطع مي شود.
گويا اين شكست در مذاكرات ؛ امريكاييها را به اين نتيجه مي رساند كه مصدق تحت نفوذ كمونيستها است و قابل اعتماد نيست.
(آن حكايتها/ احسان نراقي)

اعراب و منافع مشترک
در يادداشتهاي علم روز شنبه 1349/3/31 مي خوانيم كه:
سفير اسرائيل نزد علم آمده بود و اظهار نگراني از نزديكي اعراب و ايران كرده بود. علم نيز خود به شاه مي گويد: چرا بايد اين همه به طرف اعراب برويم؟ ما مسلمانيم و اين اعراب خود را اول عرب و بعد مسلمان مي دانند...شاه مي گويد آخر با اعراب منافع مشترك داريم. و علم باز مي گويد درست ولي اين عربها هرگز به منافع مشترك ارج نمي‌گذارند.

اولتيماتوم به استالين
ترومن فاش كرده است كه در سال 1946 ميلادي دو بار به استالين تلگراف فرستاده است و به او درباره ايران اولتيماتوم داده است. بار اول ماه مارس سال 46 درباره تخليه ايران از نيروهاي شوروي : اين تلگراف متضمن اين اخطار بوده است كه در صورت عدم خروج شوروي؛ آمريكا نيز دوباره به ايران نيرو ارسال خواهد كرد و بار دوم دسامبر همان سال هنگام حمله ارتش ايران به آذربايجان : اين تلگراف متضمن تهديد استفاده از بمب هسته اي بوده است ( شوروي هنوز صاحب بمب هسته اي نبود). گويا استالين كه پيشتر بي پروايي ترومن را در استفاده از اين بمب بر فراز شهرهاي ژاپن ديده بود؛ اين تهديد دوم را براستي جدي گرفت.
(پدر و پسر/ محمود طلوعي)

خسرو پرويز و روياي صادقه
خسرو پرويز پادشاه ايراني شبي در خواب ديد كه دودمان ساساني در زمان يكي از پسران يا پسران وي و يا از خون پسران وي نابود خواهد شد. پس از مشورت با ستاره شناسانش٬ پسرانش را كه ۱۷ تا بودند در قلعه اي با تمامي نعمات بدون زن اسير كرد تا پادشاهي پس از او به ديگر شاهزادگان ساساني كه از خون او نبودند برسد٬ پس از مدتي فرزند ارشدش شيرويه همان كه پس از كشتن خسرو پرويز بر جاي پدر نشست٬ از شيرين بانوي ايران خواست تا براي وي همسري فراهم كند٬ وي نيز كه از رنج پسران آگاه بود٬ شاهزاده اي از كشواد (استخر) براي وي در لباس مردانه به قلعه فرستاد و موبدي را نيز براي پيمان زناشويي آن دو مخفيانه فرستاد٬ همان شب دختر از شيرويه باردار شد و فرزندي از آن دو حاصل شد٬ خسرو پرويز از خيرگي آن پسر بچه به شگفت آمد و پس از كنكاش از داستان آگاه شد. با خواهش شيرين كودك از مرگ رهايي يافت و به خاندان مادري سپرده شد. نام وي در نزد پدرخوانده اش غباد بود. پس از چندين شاهزاده ساساني و گذشت سال ها او به پادشاهي رسيد و نام راستين خود را يافت كه همانا يزدگرد بود و در زمان وي پادشاهي ساساني درهم شكسته شد.
(شهربانو / رحيم زاده صفوي)

اينم از زرنگي هاي رضاخان
گويا روزي رضاشاه را با چند آخوند ( پيش از واقعه مسجد گوهرشاد و در اوايل اختلافات دولت و روحانيت) ملاقاتي افتاد. شاه پهلوي ) كه بر خلاف ضعف سوادش بسيار با ذكاوت و تيزهوش بود)؛ حضرات علما را اينگونه از گله گزاري منصرف كرد كه پرسيد: " حضرات محترم؛ شما متقي تر و با سوادتريد يا شيخ بهايي؟" البته همه جواب دادند شيخ بهايي.
باز پرسيد "من عادلترم يا شاه عباس؟" باز هم البته پاسخ شنيد كه قبله عالم!
پس گفته بود " خوب معلوم شد من از شاه عباس بدتر نيستم و شما.... هم از شيخ بهايي عالمتر نيستيد. حال چطور مي شود كه شيخ بهايي توانسته باشد با شاه عباس بسازد و شماها نتوانيد با من بسازيد؟"
(نون جو/باستاني پاريزي)

جواب کورش
زماني كه كورش كبير ؛ كرزوس پادشاه ليدي را مغلوب ساخت؛ فريزي ها و ساير طوائف آسيايي مطيع كورش گرديدند. اما ايونيها (يونانيان ساكن آناتولي) كه در جنگ يادشده بيطرفي اختيار كرده به هيچكدام از طرفين كمك نكرده بودند؛ از روي استيصال از دولت يوناني اسپارت كمك خواستند. اسپارتيها كه گويي هنوز كورش را نشناخته بودند؛ به فرستادن سفيري به نزد او اكتفا كردند و از روي نخوت از او خواستند كه متعرض بلاد يوناني نشود و الا مورد خصومت اسپارت قرار خواهد گرفت. پادشاه بزرگ كه آداب گفتگو را بهتر مي دانست؛ ضمن ابراز تشكر بابت اخطار؛ گفت: "بپرهيزيد از روزي كه به جاي دلسوزي بر احوال ايوني ها؛ بر مصائب خود نوحه گري نماييد!"
(تاريخ ايران/سرپرسي ساكس )

بردياي دروغين و داريوش
كوروش بزرگ از همسرش آتوسه (آتوسا) كه دختر پادشاه ماد بود٬ دو فرزند ۲ قلو داشت كه يكمي كه چندين دقيقه زودتر از دومي به دنيا آمد نامش كمبوجيه و دومي نامش برديا بود٬ و كمبوجيه فرزند ارشد كوروش شد. پس از درگذشت كوروش٬ كمبوجيه به پادشاهي رسيد و در يورش به مصر و پيروزي در آن٬ ۷ سال از ايران دور بود و در اين مدت شايعه اي بر سر زبان ها افتاد كه وي كشته شده است و از آنجا كه برديا به فرمان كمبوجيه هميشه يك ماسك بر صورت داشت تا در بين مردمان با كمبوجيه اشتباه نشود٬ توسط گئومارت كشته شد و وي كه يك كلاه بردار بزرگ بود خود را به جاي او معرفي كرد و مردمان او را باور كردند٬ وي آيين بت پرستي را دستور مي داد و ماليات هاي بيهوده از مردم مي گرفت و پايتخت خود را در هگمتانه (همدان) قرار داد. پس از مرگ مشكوك كمبوجيه در سوريه٬ داريوش پسر ويشتاسب كه يكي از سپهبدان ارتش ايران بود در بازگشت به ايران از تغيير رفتار ايرانيان شگفت زده شد و با هوشياري خود و كمك بزرگان كشور او را رسوا كرد٬ و آيين هاي پيشين را دوباره برقرار ساخت و ماليات ها را برچيد و كشور را كه سر به شورش گذارده بود آرام كرد و بزرگان كشور او را به جاي < بردياي دروغين > به پادشاهي ايران برگزيدند.
(سرزمين جاويد / ذبيح الله منصوري)

از عجايب تاريخي آنكه زماني كه مشتاقعلي شاه را با لطفعلي خان زند ملاقات افتاد. گويا لطفعلي خان با اشاره به زيبا رخساري مشتاق؛ در غياب وي گفته بود : اين جوان كه پير دراويش است هنوز شايسته عمل خلوت است. و همين عملي كه وي به جسارت درباره مشتاق سخنش را گفته بود؛ پس از دستگيري و توسط لشگر قاجار و به دستور خان قاجار؛ با وي كردند.
(باستاني پاريزي/ با دردكشان هركه درافتاد)

دين ستيزي
هرچند مستقيما به تاريخ ايران مرتبط نيست:
گويا در هنگام اوج اختلافات ناپلئون با كليساي كاتوليك؛ روزي ناپلئون به يكي از كاردينالهاي فرانسوي مي گويد:" جناب كاردينال بگو كشيشها كوتاه بيايند. من كه نصف عالم را تسخير كرده ام؛ مي توانم همه كليساهاي شما را خراب كنم و ريشه دين را درآورم "
كاردينال با خونسردي جواب داده بود:"عاليجناب! خود ما كشيشها هم 18 قرن است كه در همين تلاشيم و از عهده بر نمي آييم"

جنگ ايران و روم
هنگامي كه قباد پادشاه ساساني از ژوستنوس درخواست كرد كه فرزندش خسرو را به فرزندخواندگي بپذيرد تا در صورت نياز امپراتور روم حامي تخت و تاج خسرو پس از مرگ قباد باشد" در ابتدا امپراتور روم اين درخواست را راهي براي هرچه بيشتر نزديك شدن دو امپراتوري دانست و آمادگي خود را براي پذيرش اين درخواست اعلام كرد. اما مشاور مخصوص ژوستينوس" پروكلوس با استدلالي ساده او را ازعواقب اين فرزندخواندگي برحذر داشت:
"اگر رسوم و قوانين اقوام مختلف...با يكديگر فرق دارد" در اين يك مورد همه با هم موافقند كه ميراث پدر از آن پسر است اين فرزندخواندگي به معناي الحاق روم به ايران تحت پادشاهي خسرو خواهد بود "
اين نكته سنجي موجب شد كه امپراتور روم پيشنهاد شاهنشاه ايران را رد كند و اين خود موجب آغاز جنگ تازه اي ميان ايران و روم گرديد.
(جنگهاي ايران و روم/پروكوپيوس)

يهودي دورغگو و مسلمان درستکار
مخبرالسلطنه هدايت ماجرايي را نقل مي كند كه هرچند با توجه به تاسيس دادگستري و ... در زمان رضاشاه؛ پذيرش چنين داستاني بسيار سخت است ولي از آنجاييكه هدايت خود از نزديكان رضاشاه بوده است؛ به هر حال ممكن است:
يهوديي سيصد تومان گم كرده بود؛ مسلماني پيدا. به قوت ايمان برد به شهرباني داد. يهودي براي اينكه مشتلقي ندهد گفت پول من پانصد تومان بود. كشمكش شد. شاه طرفين را خواست. به حضور رفتند. به يهودي فرمودند چه گم كرده اي؟ گفت پانصد تومان به مسلمان گفت چه پيدا كرده اي؟ گفت سيصد تومان. فرمودند اين سيصد تومان مال تو ( مسلمان) پانصد تومان يهودي هم هروقت پيدا شد برود بگيرد!!!
(خاطرات و خطرات/ مخبرالسلطنه)

چه بخوري چه نخوري به جهنم مي روي
يك وقت شيخ محمد تقي ثقه الاسلام از روحانيون كرمان بيمار شده بود و نزد دكتر دادسن (پزشك انگليسي كه تا آخر عمر در كرمان زندگي كرد) مي رود. دكتر معاينه مي كند و نسخه مي نويسد و دارو را نيز خود آورده به ثقه الاسلام داده بود. او ضمن تشكر مي پرسد آقاي دادسن نكند اين دارو معجون الكلي داشته باشد؟ دكتر پاسخ مي دهد احتمالا دارد. باز مي گويد : خوب من روحاني چگونه چنين دوايي بخورم؟ مي ترسم به جهنم بروم. دكتر به سادگي پاسخ مي دهد: جناب شيخ اگر نخوريد زودتر به آنجا خواهيد رسيد!
(جامع المقدمات/ باستاني پاريزي)

نميدونم اينو به چه عنواني بزارم! قديميا خوب گفتن که:" چوب خدا صدا نداره وقتي بخوره دوا نداره".
روايتي است از ناصرالدوله فرمانفرما ( جد نصرت الدوله فيروز ) كه زماني كه حاكم كل كرمان و اطراف بود؛ يكي از ياغيان بلوچ ( سردار حسين خان) را دستگير كرده؛ در كرمان زنداني ساختند. پسر جوان سال اين ياغي نيز همراه او دستگير شده در همان زندان و زير يك غل با پدر بود. طفلك در زندان مبتلا به ديفتري مي شود. سردار بلوچ از زندانبانان التماس مي كند كه بچه بيمار را از زندان خارج كنند تا بلكه معالجه شود. فرمانفرما نمي پذيرد. سردار توسط افضل الملك كرماني كه از نزديكان فرمانفرما بود؛ خواهش خود را از حضور فرمانفرما تكرار مي كند. فرمانفرما نمي پذيرد. افضل مي گويد كه سردار حاضر است پانصد تومان قرض كند و پيشكش دهد تا فرزندش را از پيش چشمش خارج كنند. فرمانفرما نمي پذيرد. افضل به آخرين حربه متوسل مي شود كه: " آخر خدايي هست! پيغمبري هست! ظلم است كه پسري چنين رشيد در برابر چشم پدرش زير كند و زنجير بميرد و كسي به دادش نرسد. اگر پدر گناهكار است؛ باري پسر كه گناهي ندارد." ناصرالدوله باز جواب نفي مي دهد كه: "فرمانفرماي كل مملكت كرمان؛ انتظام مملكت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسين خان بلوچ نمي فروشد." همانروز فرزند سردار بلوچ در پيش چشم اشكبار پدر خود جان مي دهد.
يكي دو روز بعد؛ يكي از محبوبترين فرزندان فرمانفرما به ديفتري مبتلا مي شود. اطبا هرچه جهد مي كنند؛ سودي نمي بخشد. به دستور ناصرالدوله فرمانفرما؛ پانصد گوسفند در كرمان و ولايات اطراف قرباني كرده و به فقرا مي بخشند. ولي باز افاقه نمي شود و كودك؛ پسر فرمانفرما نيز جان مي دهد. فرمانفرما چنان مغموم مي شود كه تا چند روز پي در پي مويه مي كرد و موي مي كند و هيچكس را نمي پذيرفت. خانواده او كه اين حالت روحي او را مي بينند؛ از افضل الملك مي خواهند كه به ديدن او رود تا بلكه او را به خورد و خوراك بازگرداند. افضل ناخوانده يااللهي گفته به اطاق خصوصي فرمانفرما وارد مي شود. هنوز سلام و عليك نكرده؛ فرمانفرما فرياد مي زند:" افضل ! عاصي شده ام. باور كن كه پيري نيست! پيغمبري نيست! خدايي نيست! هيچ كس نيست! وگرنه ؛ اگر من پيرمرد قابل ترحم نبودم؛ و دعاي شبانگاهي من كارگر نبود؛ لااقل به دعاي اين فقرا و .. به بركت اين پانصد گوسفند و نذر و نذورات مي بايست فرزند من نجات يافته باشد." افضل پاسخ مي دهد:" حضرت اجل اين فرمايش را نفرماييد كه هم خدايي هست و هم پيغمبر و پير! و بالاخره كسي هست! اما بدانيد كه فرمانفرماي كل مملكت عالم نيز؛ انتظام مملكت خود را به پانصد گوسفند رشوه ناصرالدوله نمي فروشد!"
آنگاه هردو نشستند و لحظه اي به هم نگريستند و مدتي گريستند و باز گريستند.(واقعا راس ميگن خدا جاي حق نشسته)

شاه اسماعيل و جوابيه به سلطان عثماني
سالها پيش از چالدران؛ سلطان عثماني نامه اي به شاه اسماعيل اول نگاشت و در آن دو ايراد از رفتار شاه اسماعيل گرفت:
1) لعن خلفاي سه گانه .
2) سجده مردم ايران در برابر شاه.
پاسخ شاه اسماعيل چنين بود:
1) خلفاي ثلاث از زمره خادمان جد بزرگوار مااند( شاه اسماعيل ادعاي سيادت داشت )؛ شما را به اين وكالت فضولي چه كار است؟!!
2) مردم ما را سجده نمي كنند؛ بلكه از ديدن چنين پادشاه شيعي نواز سني گداز ؛ سجده شكر به درگاه حق تعالي به جاي مي آورند!!
(مجالس المومنين/قاضي نورالله)

توصيف آميانوس مارسلينوس از ايرانيان ( در دوره ساسانيان )
"همه ايرانيان تقريبا قامتي رسا و رنگي گندم گون يا سبزه روشن و نگاهي تند و ابرواني به هم پيوسته و ريشي زيبا و مويي بلند دارند. بي اندازه بدگمان و محتاطند..... اهتمام دارند كه بر خلاف ادب كاري نكنند. خيلي كم ايرانيان را مي توان ديد كه ايستاده ادرار كنند.... ذره اي از بدن ايشان را برهنه نمي توان ديد........ خودستاي و خشن و هول انگيزند.....حيله گر و مغرور و كم رحمند. رفتاري آزاد دارند. با ناز قدم برداشته و مي خرامند. چنانكه شخص از ظاهر حكم مي كند كه اين قوم چون زنان سست و ضعيفند؛ در صورتيكه حقا دليرترين اقوام روي زمينند؛ گرچه خدعه آنان بر تهورشان مي چربد..... خود را صاحب اختيار جان غلامان و رعاياي زيردست خويش مي دانند.... قناعت و صبر آنان در مقابل لذات طعام قابل ستايش است .... هرگز معده را انباشته نمي كنند و به سير شدن قانعند"

ناپلئون و سفير فتحعليشاه
زماني فتحعليشاه سفيري به دربار ناپلئون فرستاده بود. در يكي از مهمانيهاي درباري؛ يكي از درباريان ( و به قولي خود ناپلئون) خواست متلكي بار سفير ايران كند؛ به او گفت " شنيده ام پادشاه شما بيش از 300 زن دارد. چه مرد زرنگي است!!!"؛ سفير رند كه مدتي در پاريس بوده و از كم و كيف قضاياي دربار فرانسه مطلع بود پاسخ داد:" اتفاقا اعليحضرت امپراتور فرانسه بسيار زرنگتر از پادشاه ايران هستند. چرا كه پادشاه ايران 300 زن شرعي و قانوني دارند و مجبورند بر اساس شرع اسلام ايشان را از نظر محل سكونت و ... نفقه دهند. درحالي كه اعليحضرت ناپلئون شوهر تمامي زنان دربار خود هستند؛ بي آنكه هيچ از اين بابت هزينه بفرمايند!!"
دست اين سفيره درد نکنه چه حالي داده به حول ناپلئون.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

 

 

TinyPic image

TinyPic image

 

TinyPic image

TinyPic image

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

آدمک آخر دنياس

... بخند ...

آدمک مرگ همينجاست

 ... بخند ...

آن خدايي که بزرگش خواندي

 به خدا مثل تو تنهاست

 ... بخند ...

دستخطي که تو را عاشق کرد

شوخي کاغذي ماست

 ... بخند ...

 فکر کن درد تو ارزشمند است

 فکر کن گريه چه زيباست

... بخند ...

 صبح فردا به شبت نيست که نيست

 تازه انگار که فرداست

 ... بخند ..

 راستي !

آنچه به يادت داديم

 پر زدن نيست ، که درجاست

 ... بخند ...

 آدمک نغمه ي آغاز نخوان

 به خدا آخر دنياست

 ... بخند...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

In ancient England, people could not have sex without consent from the King.
When people wanted to have a child, they had to solicit a permission to the monarchy, in turn they would supply a plaque to hang on their door when they had sexual relations.
The plaque read … "Fornication Under Consent of the King" (F.U.C.K).
This is the origin of the word.

آيا ميدانستيد که: در انگلستان باستان روابط جنسي بدون اجازه پادشاه قدغن بوده است. کساني که تصميم به بچه دار شدن داشتند بايد درخواست رسمي خود را به دولت پادشاهي عرضه ميداشتند و به آنها لوحي داده ميشده که هنگام برقراري روابط جنسي بر در خانه خود آويزان کنند که بر روي آن اين جمله حک شده بوده است:

Fornication Under Consent of the King (F.U.C.K)

 ( زنا ! بر حسب اجازه از پادشاه )

A statue in a park with a soldier on a horse with it’s 2 feet in the air means
the soldier died in combat.
If the horse has only 1 foot in the air,
 the soldier died of injuries from combat.
If the horse has all 4 feet on the ground, the soldier died of natural causes.

آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند:
اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده.
اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده.
اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده

When the English settlers landed in Australia, they noticed a strange animal that jumped extremely high and far.  They asked the aboriginal people using body language and signs trying to ask them about this animal.  They responded with  ’’Kan Ghu Ru’’  the English then adopted the word kangaroo.  What the aboriginal people were really trying to say was
‘’we don’t understand you’’,   ‘’ Kan Ghu Ru’’.

آيا ميدانستيد که: مهاجرين انگليسي در استراليا با حيوان عجيبي روبرو شدند که بسيار بالا و دور مي پريده. هنگاميکه از بوميان در مورد اين حيوان با حرکات بدن پرسيده اند آنها در جواب گفته اند:
Kan Ghu Ru
که در زبان انگليسي به Kangaroo تبديل شده است.
در حقيقت منظور بوميان اين بوده که "ما منظور شما را نمي فهميم".

Each King on playing cards represent a King in real history:

Diamonds: Julius Cesar

Spades: King David

Clubs: Alexander The Great

Hearts: Charlemagne

آيا ميدانستيد که: هر کدام از شاه هاي ورقهاي بازي نشانگر شاهي در واقعيت است؟

خشت: ژوليوس سزار

پيک: شاه ديويد

خاج: اسکندر کبير

دل: شارلماني

During historic civil wars, when troops returned without any casualties, a writing was put up so all can see, which read
"0 Killed".
From here we get the expression "O.K." which means all is good.

آيا ميدانستيد که: در زمان جنگهاي باستاني هنگامي که سپاهيان بدون تلفات از جنگ بر ميگشته اند پلاکاردي حمل ميکردند که روي آن نوشته بود:
(تعداد تلفات 0
)
ريشه
OK
از اين اصطلاح است.

The muscles in your heart have the strength to shoot your blood 10 meters in the air?

آيا ميدانستيد که: ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟

Multiplying  111,111,111 x 111,111,111 = 12,345,678,987,654,321

آيا مي‌دانستيد که: 111،111،111 × 111،111،111 = 12،345،678،987،654،321

 

Elephants are the only animals that cannot jump

آيا ميدانستيد که: فيلها تنها موجوداتي هستند که نميتوانند بپرند؟

 

The body’s strongest muscle is our tongue

آيا ميدانستيد که: قويترين ماهيچه بدن، ماهيچه زبان است؟

 

A pig’s orgasm lasts 30 minutes!!

آيا ميدانستيد که: خوکها بعد از 30 دقيقه به ارگاسم مي رسند؟

Statistically, people are more afraid of spiders than they are of dying

آيا ميدانستيد که: طبق آمار افراد از عنکبوت بيش از مرگ مي ترسند؟

 

All polar bears are left handed

آيا ميدانستيد که:  خرسهاي قطبي چپ دست هستند؟

 

Crocodiles cannot stick out their tongue

آيا ميدانستيد که: سوسمارها نميتوانند زبانشان را بيرون بياورند؟

 

Butterflies taste with their feet

آيا ميدانستيد که: مراکز چشايي  پروانه روي پاهايش قرار دارد؟

A cockroach can live 9 days without it’s head.  It only dies because it cannot eat.

آيا ميدانستيد که: سوسکها تا 9 روز پس از، از دست دادن سرشان قادر به زنده ماندن هستند و تنها به اين دليل مي ميرند که نميتوانند چيزي بخورند؟


Humans and Dolphins are the only animals that have sex for pleasure
آيا ميدانستيد که: انسان و دلفين تنها موجوداتي هستند که براي لذت بردن رابطه جنسي برقرار ميکنند؟

A duck’s quack has no echo, and nobody knows why

آيا ميدانستيد که: صداي اردک اکو ندارد وهيچکس هم دليل آنرا نميداند؟

 

It is impossible to sneeze with your eye’s open

آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد با چشم باز عطسه کنيد؟

 

Starfish have no brains

آيا ميدانستيد که: ستاره هاي دريايي مغز ندارند؟

 

Thomas Edison was afraid of the dark.

آيا ميدانستيد که: اديسون از تاريکي مي ترسيده است ؟

The word "cemetery" comes from the Greek  koimetirion which means dormitory

آيا مي‌دانستيد که: ريشه کلمه "Cemetry" (قبرستان) در حقيقت کلمه يوناني "Koimetirio" به معني "خوابگاه" است؟

 

 

It is impossible to suck your elbow.

آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد آرنج خود را ليس بزنيد؟
 

 

Mosquitoes have teeth

آيا ميدانستيد که: پشه ها دندان دارند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط محمد رضا  |